بانوي فانوس به دست

زنان سخت کوش ، زنان ناامید ، خانه داران وامانده ، خانه داران افسرده ، و تمام 
ترجمه هایی که تا کنون برای سریال دسپرت هاووس وایف معنی شده است ... 
از بین تمام سریال هایی که تا کنون دیدم ، دیدن این سریال را به تمام دختران 
به خصوص دختران کم تجربه و ساده و به قول دوستان تهرانیم ، شهرستانی 
توصیه میکنم ... 

هر قسمت این سریال به زیبایی یک بحث مبحث روانشناختی را به تصویر کشیده و
 به عبارتی درس زندگی را به ماها میده ... 
از وقتی این سریال را دیدم زندگیم دچار تغییراتی شده و توانستم باهاش خیلی خوب 
ارتباط برقرار کنم ... 
لازم این سریال را ببینید تا با قدرت واقعی یک زن آشنا بشید ...
این سریال شما را از ساده بودن و به عبارتی اسکول و پ پ بودن
 در اورده شما را با معانی و حقایق زندگی و دوستی های دخترانه و روابط دخترانه
 اشنا میکنه ... 
شاید شما مدت ها با یک دوست نشست و برخاست کنید و درست جایی که فکرش را
 نمیکنید ازش رو دست بخورید ،چرا که فکر میکنید همه دختران مثل خودتان ساده 
و بی شیله پیله هستند ... 
شخصیت های سریال به طرز عجیبی نوعی حس همزاد پنداری با شما برقرار میکنند ...

شما در این سریال با واژه های زنانه و حس های زنانه ایی اعم از :
تظاهر به داشتن رابطه خوب با دیگران ...حسادت ... بدجنسی ...دروغ ...
ربودن عشق های یکدیگر... اعتماد به نفس ... زیر آب زنی ...نامردی ...نفرت...
واماندگی ... محوریت در محافل و جمع ها ...هوش زنانه ... دوستی ... مرام ... 
معرفت ... زیر اب زنی ... سخت کوشی ... امید ... تنهایی ..بی پناهی ...استیصال ...
آشنا میشوید ...


این سریال شما را با واقعیت های زشت زندگی و ذات آدمها آشنا میکنه و بهتون
 یاد میده که زود به همه ادمها و حرفهاشون اعتماد و اطمینان پیدا نکنید ...

از طرفی با دیدن این سریال به بودن خود به عنوان یک زن احساس غرور میکنید
 و از طرفی این سریال به شما یاد میدهد که زنان در حین این که میتوانند فرشته باشند
 میتوانند یک شیطان نیز باشند ...و به شما هشدار میدهد که نگران دوستی های خود
 باشید
 و همیشه با احتیاط قدم بردارید ... 
این سریال سراسر تجربه است و چشم و گوش شما را باز میکند ...
خلاصه که دیدن این سریال را به همه دختران عزیز توصیه میکنم . 
ببینیـــــــــــــــــد :دی 
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۳/٢/٤ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

دیوید فینچر نشسته اون بالا ، منم مایکل داگلس هستم ... 
معلوم نیست کدوم شان پنی به من یک کارت تبریک برای روز تولدم داده ...
Crs هم برام یک کادوی شیک طراحی کرده ...
دارم با همشون دست و پنجه نرم میکنم و منتظرم تا کادوی واقعی تولدم را نشونم بده 
و من سورپرایز بشم ... 
 


آره ... 

دقیقا همین ِ ...
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۳ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

یک روزهایی هم هست ، که بی صدا پامیشی از خواب ،
 هرچی سعی میکنی به خودت بقبولانی که گشنه ات هست 
و احتیاج به صبحانه خوردن داری ،
 هیچی اشتهات را باز نمیکنه ،
 میری سر قهوه جوشت و به خوردن یک قهوه با شکلات نعنایی اکتفا میکنی ،
میری سر گاز می ایستی و قهوه جوش را میگذاری روی شعله کم گاز 
و شروع میکنی به هم زدن ، بعد از یک مدت هم بیخیال میشی و زل میزنی به قهوه جوش...
 و همین طور نگاهش میکنی ... این قدر حواست پرت میشه و تو فکر فرو میری ، 
که قهوه سر میره و از صدای جلز ولز کردن گاز به خودت میایی که ای وای قهوه ات جوشیده شده و سر رفته ؛
 قهوه جوشیده شده ات را که الان نصف شده میریزی تو فنجون ،
 یک شکلات برای خودت بر میداری و میری میشینی
 که به اهنگ مورد علاقه ات گوش بدی ، پلیر را روشن میکنی ، 
اهنگ برای خودش میخونه ، ولی تو باز حواست نیست که اهنگ چی داره میگه ،
 همین طور میگذره و فنجون را برمیداری که قهوه ات را بخوری ،
 یک قهوه سرد و تلخ و جوشیده ... 

بیخیالش میشی و همین طوری سرمیکشی بالا ...
نوووووووش ...

درست مثل زندگی ...
به نظر من این دو خیلی شباهت به هم دارن ...
حواست نیست ،
 زندگیت جوشیده میشه و بعدا مجبور میشی یک دفعه سر بکشی ... 

فرموده بودید: "إِنَّ اللّهَ لاَ یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُواْ مَا بِأَنْفُسِهِمْ" ...
ما به تکلیف‌مان عمل کردیم...اکنون نوبت سرنوشت است...


پ.ن : استخر تنها مکانی که یک مغز پوکیده و داغون را اروم میکنه ...
استخر سخاوتمندترین زمینی ِ که دیدم ، همه انرژی بدت را ازت میگیره و بهت همه چیز میده ، و دقیقا تا وقتی که تو استخر هستی این حس خوب را داری ...

وقتی که پات را از پله های استخر میگذاری بیرون ، دوباره همان آش و همان کاسه ،
 فقط یکم احساس سبکی میکنی ... 
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٦/٤ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

یک روزهایی هم هست که بیخیال ادم های بیرون از ماشین میشی ، پنجره ها را بالا میکشی ، صدای ضبطت را بلند میکنی ، و از اول تا اخر اهنگ را میخونی ...
هی میری و میری و میری ...
یک مسیری را بدون هدف انتخاب میکنی ...
این قدر میری جلو که نمیدونی سر از کجا قرار در بیاری ...
هی میری و میری و میری و اهنگ های مورد علاقه ات را همراه با خواننده هم خونی میکنی ...
حواست به آدم های اطراف نیستی و نا خود آگاه یاد یک حرف یا یک خاطره میفتی و میخندی ...
گاهی وقت ها هم حواست نیست و گریه میکنی ...
چه اهمیت داره...
ادم ها فکر کنند تو دیونه ایی ...
بگذار فکر کنند تو دیونه ایی ...
یا شاید هم یک آدم سبک سری ...
اصلا اهمیت نداره ...
مهم این که تو خودت باشی و با خودت خلوت کنی ...
اگر نتونی در روز یک ساعت حداقل برای خودت خلوت کنی تو یک آدم مرده ایی ...
مرده ...
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۳ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

 

آغوشت دریایی است
که هر روز تزویرانه
از هر طرف بام فریاد می زند : 
آزادی
یک نفر ... 
مرداد هزار و سیصد و نود و دو 
تهران 
نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٦ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |