بانوي فانوس به دست
ولاديمير نا باكوف : رساترين تعريفي كه مي توانيم از هنر به دست دهيم اين است : زيبايي + دريغ . هر جا زيبايي هست ، دريغ هم هست ، به اين دليل ساده كه زيبايي محكوم به فناست : زيبايي هميشه مي ميرد ، وقتي ماده بميرد ، رفتار هم مي ميرد ، وقتي فرد بميرد ، جهان هم مي ميرد . اگر كسي (( مسخ )) كافكا را چيزي بيش از يك خيالپردازي حشره شناسانه بداند ، به او تبريك مي گويم چون به صف خوانند گان خوب و بزرگ پيوسته است . . . من هم به شما توصيه مي كنم كه كتاب مسخ كافكا را حتماً حتماُ بخوانيد . . . -"هي فلاني، khodaish kheyli bamarami, kheyli azat khosham miyad, bamaramtarin kasi hasti ke too liste add e man hasti, har moghe miyam online i, har moghe salam midam javabamo midi, kholase in ke marame to eshghe yahoo helper بهترين مطلبی كه از يك فيلم يا يك كتاب خوانده و يا شنيده ايد كه روی شما بسيار تاپير گذاشته چه بوده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عصيان خدا يك سوال : گاهی اوقات پيش می آيد كه يك چيز زندگی شما را از اين روبه اون رو می كنه . . . و در زندگی شما خيلی خيلی تاثير می گذارد . . . اگر برای شما همچين اتفاقی افتاده بگوييد كه چه اتفاقی بوده . می خواهم يك نظر سنجی بكنم . . . ( مرسی ) آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ((اخوان ثالث))
میوزد از سرِ اميد نسيمی،
ليک تا زمزمهيی سازکند
در همه خلوتِ صحرا
به رهاش
نارونی نيست.
چه بگويم؟ سخنی نيست.
پشتِ درهایِ فروبسته
شبِ از دشنه و دشمن پُر
به کجانديشی
خاموش
نشستهست.
بامها
زيرِ فشارِ شب
کج،
کوچه
از آمدورفتِ شبِ بدچشمِ سمج
خستهست.
چه بگويم؟ سخنی نيست.
در همه خلوتِ اين شهر، آوا
جز ز موشی که دراند کفنی
نيست.
وندر اين ظلمتجا
جز سيانوحهیِ شومرده زنی
نيست.
ور نسيمی جنبد
به رهاش
نجوا را
نارونی نيست.
چه بگويم؟
سخنی نيست...
زندگي شايد همين باشد؟"
... عقدهيِ خود را فرو ميخورد،
چون خميرِ شيشه، سوزان جرعهاي از شعله و نِشتر
و به دشواري فرو ميبرد؛
لقمهيِ بغضي که قوتِ قالبش آن بود ...
-"هي، فلاني! زندگي شايد همين باشد؟
يک فريبِ ساده و کوچک.
آن هم از دستِ عزيزي که تو دنيا را
جز برايِ او و جز با او نميخواهي.
من گمانم زندگي بايد همين باشد.
آه! ... آه! اما
او چرا اين را نميداند، که در اينجا
من دلم تنگ است، يک ذرهست؟
شاتقي هم آدم است. اي دادِ بر من، داد!
اي فغان! فرياد!
من نميدانم چرا طاووسِ من اين را نميداند؟
که منِ بيچاره هم در سينه دل دارم.
که دلِ من هم دل است آخر؟
سنگ و آهن نيست
او چرا اينقدر از من غافل است آخر؟
آه، آه، ايکاش
گاهگاهي بچهها را نيز مياورد.
کاشکي... اما... رها کن، هيچ"
و رها ميکرد
او رها ميکرد جرفش را
حرفِ بيدادي که از آن بود دائم داد و فريادش
و نميبرد و نميشد برد از يادش
اغلب او اينجا دهان ميبست
گر به ناهنگام، يا هنگام، دم در ميکشيد از دردِ دل گفتن
شاتقي، اين ترجمانِ درد،
قهرمانِ درد،
آن يگانه مردِ مردانه.
پوچ و پوک زندگي را نيمديوانه
و جنونِ عشق را چالاک و يکتا مرد
او به خاموشيگرايان، شکوه بس ميکرد
و سپس با کوششِ بسيار
عقدهيِ خود را فرو ميخورد
مهديِ اخوان ثالث






گر خدا بودم؛ ملائك را شبي فرياد ميكردم
سكه خورشيد را در كوره ظلمت رها سازند
خادمان باغ دنيا را از روي خشم ميگفتم
برگ زرد ماه را از شاخه شب ها جدا سازند
نيمه شب در پرده هاي بارگاه كبريايي خويش
پنجه خشم خروشانم؛ جهان را زير و رو ميكرد
دست هاي خسته ام؛ بعد از هزاران سال خاموشي
كوه ها را در دهان باز درياها فرو ميريخت
مي گشودم بند از پاي هزاران اختر تبدار
مي فشاندم خون آتش در رگ خاموش جنگل ها
مي دريدم پرده هاي دود را تا در خروش باد
دختر آتش برقصد مست در آغوش جنگل ها
مي دميدم در ني افسوني باد شبانگاهي
تا ز بستر رودها چون مارهاي تشنه برخيزند
خسته از عمري به روي سينه اي مرطوب لغزيدن
در دل مرداب تار آسمان فرو ريزند
بادها را نرم ميگفتم كه بر شط تبدار
زورق سرمست عطر سرخ گل ها را روان سازند
گورها را مي گشودم تا هزاران روح سرگردان
بار ديگر در حصار جسم ها خود را نهان سازند
گر خدا بودم؛ ملائك را شبي فرياد ميكردم
آب كوثر را درون كوره دوزخ بجوشانند
مشعل سوزاننده در كغ؛ گله پرهيزگاران را
از چراگاه بهشت؛ سبزترين دامن؛ برون سازند
خسته از زهد خداوندي؛ نيمه شب در بستر خورشيد
در سراشيب خطائي تازه ميجستم پناهي
مي گزيدم در بهاي تاج زرين خداوندي
لذت تاريك و دردآلود آغوش گناهي را
((فروغ فرخزاد))
ابر با آن پوستين سرد نمناكش
باغ بي برگي روز و شب تنهاست
با سكوت پاك غمناكش
ساز او باران
سرودش باد
جامه اش شولاي عريانيست
ور جز اينش جامه ميبايد
بافته بس شعله زد تار پودش با
گو برويد يا نرويد
هرچه در هر جا كه خواهد يا نميخواهد
باغبان و رهگذاري نيست
باغ نوميدان چشم در راه بهاري نيست
گر ز چشمم پرتو گرمي نميتابد
ور به رويش برگ لبخندي نميرويد
باغ بي برگي كه ميگويد كه زيبا نيست
داستان از ميوه هاي سر به گردون سايه اينك خفته در تابوت پست خاك ميگويد
باغ بي برگي خنده اش خوني است اشك آميز
جاودان بر اسب يال افشان زردش ميچمد در آن
پادشاه فصلها پائيز

