بانوي فانوس به دست

به نظر شما اگر قرار باشد بهترين فيلم و كارگردان و بازيگر را انتخاب كنند . چه فيلم و كدام بازيگر و كدام كارگردان انتخاب می شوند ؟؟

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٤/٦/۱۸ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

الف
آخرشه : نهايتشه
آشغال كله : احمق
آشغالانس : ماشین آشغالیهای جدید تهران که چراغ گردون هم دارند
آمار دادن : نخ دادن -توجه کی را جلب کرن
مترادفها:نخ دادن ،راه دادن
آش و لاش : آسمون جل
آويزون : کسی که مرتبا کنه میشود و بدون دعوت همه جا ميرود
انده :نهايته

اسدالله خان : ترياکی خفن
اصغر آرنولد اينا (اکبر-محمد... آرنولد اينا): کسی که زيبای اندام کار ميکند ولی جواد است
ارازل: بستگی به مکان کلمه در گفتار دارد ولی معمولا به معنی نوچهء لاتها

ان چوچک:آدم عوضی

ب

باحال: خش آیند
بار كردن : تیکه انداختن - فحش دادن

بروبچ: بچه ها-رفقا

پ
پارازيت : حرف بد موقع
پا دادن : قبول کردن پيشنهاد -آمار دادن
پاشنه ها رو بالا بدن: لباس خود را مرتب کرن
پایه ای؟: حاضری؟
پيچ: دودره

ت
تابلو : واضح و مبرهن
تابل: تابلو
تادخ: ناجور - بد مدل
تاقال:کرمو
ترکمون : آدم ضایع
تريپ: (تیريپ) مدل-برنامه-قيافه

تو باغ نبودن: در جریان نبودن-حواس پرت بودن

تو نخ چیزی بودن : تو فکر چیزی بودن
تو کار چیزیودن : دنبال چیزی گشتن
توکار کسی بودن : وقتی یه نفر سعی میکنه مخ کسی و بزنه میگن تو کارشه
تو کف چیزی بودن: تعجب از چیزی کردن
تو کف کسی بودن: وقتی یه نفر از یکی دیگه خیلی خوشش میاد میگن تو کفشه
ته : نهایت
تیکه اندختن : متلک انداختن

ج
جواد: بی کلاس
جک جواد: اسم جمع واسم فعال جواد

جوهر :با ارزش،ناب

ح
حاجيت : اشاره به شخصی که از این کلمه استفاده ميکند

خ

خبر ده ده: خبری نیست
خز: جواد
خفن: به معنی بزرگ-زياد-مهيب

ر
راس و ريس کردن: حل کردن
ره ده ده: تموم شدن-به آخر رسيدن

ديگه برای امروز بسه . .  .










 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/٦/۱٦ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

بسيار نادرند نويسندگانى كه شالوده نوشتارشان آنچنان با تفكرات منحصر به فردشان هماهنگ باشد كه نامشان، بازتاب خط فكرى شان شود.فرانتس كافكا در سوم ژوئيه ۱۸۸۳ در پراگ به دنيا آمد. او پس از مرگ دو نوزاد پسر، نخستين كودك در خانواده بود كه زنده ماند. پدرش «هرمن كافكا» تاجرپيشه و پدربزرگش در دهكده اى يهودى نشين در «بوهمياى جنوبى» قصاب بود. مادرش «جولى (لووى) كافكا» اهل پراگ بود. در زمان تولد او پراگ با يكصد و شصت هزار نفر جمعيت، پس از وين و بوداپست، سومين شهر بزرگ قلمرو امپراتورى اتريشى _ مجارى امپراتور فرانتس ژوزف بود و نام كافكا برگرفته از نام امپراتور بود. در حالى كه اكثريت جمعيت اهل چكسلواكى بودند، اشراف آلمانى كه كمتر از پنج درصد شهر را تشكيل مى دادند، حاكم بودند. (بعدها با انقراض امپراتورى در پايان جنگ جهانى اول، جمهورى چكسلواكى تشكيل شد و پس از چهار و نيم دهه تحت سلطه اتحاد جماهير شوروى بعد از جنگ دوم جهانى، به دو كشور اسلواكى و جمهورى چك تقسيم شد.)كافكا پسرى حساس و خجالتى بود. پس از اتمام تحصيلات مقدماتى و متوسطه در سال ۱۹۰۱ به قصد ادامه تحصيل در رشته ادبيات زبان آلمانى وارد دانشگاه آلمانى كارل فرديناند در پراگ شد. اما ديرى نپاييد كه به اميد يافتن شغلى بهتر به رشته حقوق روى آورد. او در كمترين مدت ممكن يعنى در هشت ترم تحصيلاتش را در رشته حقوق تكميل كرد و در سال ۱۹۰۶ موفق به اخذ مدرك دكتراى حقوق شد.كافكا در دوران دانشجويى به گروه بحث و تفسير دانشجويان آلمانى پيوست و در آنجا بود كه با «مكس برود» كه بعدها بهترين دوست او شد، آشنا شد. «برود» كسى بود كه زندگينامه و تمامى آثار كافكا را منتشر كرد. هر چند كافكا به او وصيت كرده بود كه پس از مرگش، تمامى آثار و دست نوشته هايش سوزانده شوند.كافكا پس از فارغ التحصيلى و گذراندن دوره كارورزى الزامى حقوق، به عنوان كارمند بيمه در سال ۱۹۰۷ در يك شركت ايتاليايى در پراگ مشغول به كار شد. سپس در سال ۱۹۰۸ در اداره بيمه حوادث كارگران اشتغال يافت. در اين سال اولين نوشته هاى كوتاهش را در مجله «هايپريون» منتشر كرد. سمت او در اداره بيمه، سمتى نيمه دولتى و بسيار مطلوب بود و او تا سال ۱۹۲۱ كه به دليل بيمارى ناچار به بازنشستگى اجبارى شد، در اين سمت باقى ماند. وظايف اصلى او بازديد از حوادث صنعتى، جراحات وارد بر كارگران و محاسبه ميزان خسارت بود. سال ۱۹۱۲ در زندگى كافكا سال مهمى بود و نقطه عطفى در زندگى هنرى او محسوب مى شد. او در منزل دوستش «مكس برود» با خانم جوانى به نام «فيلس بائر» آشنا شد كه پنج سال بعد زندگى اش به نگارش صدها نامه به او سپرى شد. نخستين بار در سال ۱۹۱۴ كافكا به بهانه تضعيف خلاقيت نامزدى اش را به هم زد. مجدداً پس ازدواج در سال ۱۹۱۷ به دليل ابتلا به سل كه در آن زمان بيمارى كشنده اى بود، از همسرش جدا شد. در سال ۱۹۱۲ همچنين او رمان «آمريكا» را درباره ماجراجويى هاى يك جوان ساده لوح منتشر كرد و به اصرار «مكس برود» به گردآورى داستان هاى كوتاه و اشعارش پرداخت كه سال بعد با نام «مديتيشن» به چاپ رسيد. در شب ۲۲ سپتامبر ۱۹۱۲ اولين داستان كوتاه برجسته اش را با نام «قضاوت» درباره مقابله شديد پدرى قدرتمند و پسرى عصبى مزاج، به رشته تحرير درآورد.در پايان همان سال، شاهكار ادبى خود به نام «مسخ» و سپس رمان «داورى» را نوشت؛ كتاب هايى كه نامشان با نام كافكا عجين شده است.كافكا در سال ۱۹۱۴ نيز، بسيار خلاق بود. در اين سال او فصل آخر «آمريكا» را به رشته تحرير درآورد، با اين حال او اين كتاب و دو كتاب ديگرش را نيز ناتمام گذاشت. به نظر مى رسد ناتمامى اين كتاب ها، اساس هنر كافكا باشد. همچنين در اين سال او داستان كوتاه ديگرى به نام «در مستعمره مكافات» نوشت و تحرير «داورى» را نيز آغاز كرد.در رمان «داورى» يك كارمند وظيفه شناس بانك دستگير و بى گناه محكوم مى شود. تلاش هاى او براى دفاع از خود به دليل هزارتوهاى بوروكراسى و ناكارآمدى مقامات بى نتيجه مى ماند و به تدريج او مجرم بودن خود را مى پذيرد _ جرم خود بودن، جرم زنده بودن، جرم انسان بودن.كافكا در سال ۱۹۱۶ و ۱۹۱۷ «ديوار بزرگ چين» و مجموعه داستان هاى «پزشك دهكده» را نوشت. در اين سال ها كه مصادف با پايان جنگ جهانى اول بود، با شيوع آنفلوآنزا، كافكا كه به سل نيز مبتلا بود، وضعيت جسمانى وخيمى پيدا كرد. در سال ۱۹۱۹ نامه اى دردناك به پدرش نوشت كه آن را نفرستاد. در سال ۱۹۲۲ همزمان با انتشار «هنرمند گرسنگى» كه يكى از عجيب ترين و قدرتمندترين داستان هاى كوتاه او بود، تحرير «قلعه» را آغاز كرد. «قلعه»كه از آثار قبلى كافكا عميق تر و ظريف تر است داستان كسى است كه سعى مى كند وارد قلعه داستان شود. نكته اخلاقى داستان نظير ساير مضامين كافكا، پشتكار شگفت انگيز انسان در رويارويى با نفى و شكست است.سال هاى پايانى زندگى كافكا با بيمارى و ناتوانى و خانه نشينى گذشت. با ادامه پيشرفت بيمارى و ضعف جسمانى كافكا در مارس ۱۹۲۴ به خانه پدرى خود در پراگ بازگشت و در سوم ژوئن يك ماه پيش از چهل و يكمين سال تولدش درگذشت و در پراگ به خاك سپرده شد. «دو سرمشق در آغاز زندگى: دايره را هر چه مى توانى تنگ تر كن و پيوسته بر آن نظارت كن تا مبادا در جايى بيرون از دايره پنهان شده باشى.»

 

توصيه می كنم مسخ كافكا را حتما بخوانيد ......

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٤/٦/٧ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |

زندگي در چشم من شبهاي بي مهتاب را ماند
شعر من نيلوفر پژمرده در مرداب را ماند
ابر بي باران اندوهم
خار خشك سينه كوهم
سالها رفته است كز هر آرزو خالي ست آغوشم
نغمه پردازجمال عشق بودم ـ آه ـحاليا خاموش خاموشم
ياد از خاطر فراموشم
روز چون گل مي شكوفد بر فراز كوه
عصر پرپر مي شود اين نوشكفته ـ در سكوت دشت ـ
روزها اينگونه پرپر گشت
لحظه هاي بي شكيب عمر
چون پرستوهاي بي آرام در پرواز
رهروان را چشم حسرت باز..
اينك اينجا شعر و ساز و باده آماده است
من ـ كه جام هستيم از اشك لبريز است ـ مي پرسم :
ـ در پناه باده بايد رنج دوران زخاطر برد؟
ـ با فريب شعر بايدزندگي را رنگ ديگر داد؟
ـ در نواي ساز بايد ناله هاي روح را گم كرد؟
ناله من مي تراود از در وديوار
آسمان ـ اما سراپا گوش و خاموش است !
همزباني نيست تا گويم به زاري ـ ايدريغ ـ
ديگرم مستي نمي بخشد شراب
جام من خالي شدست از شعر ناب
ساز من : فريادهاي بي جواب
نرم نرم از راه دور
روز چون گل مي شكوفد بر فراز كوه


روشنائي مي رود در آسمان بالا
ساغر ذرات هستي از شراب نور سرشار است ـ اما من :
همچنان در ظلمت شبهاي بي مهتاب ؛
همچنان پژمرده در پهناي اين مرداب ؛
همچنان لبريز از اندوه مي پرسم :
ـ «جام اگر بشكست؟
ساز اگر بگسست ؟
شعر اگر ديگر به دل ننشست ؟»....

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٤/٦/٧ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |

  • ازما كه گذشت تو هم از عرض خيابان عبور كن !!!!!
  • دنيا مانند يك تماشاخانه است كه هركس رل خود را بازی می كند و مخفی می شود . ( شكسپير )
  • به ضرورت آمدم در اين جهان و به حيرت زيستم و به كراهت می روم . ( افلاطون )
  • آنچه هستی باش ( نيچه )
  • آن قدر شكست خوردم تا راه شكست دادن را اموختم . ( ناپلئون)
  • ساعاتی كه در انتظار خوشبختی هستيم ، لذت بخش تر از دقايقی است كه به لذت خوشبختی رسيده ايم ( اليويو كلداسميت )
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٤/٦/٧ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |

 

Avril Lavigne
sk8er boy
He was a boy
She was a girl
Can i make it any more obvious
He was a punk
She did ballet
What more can i say
He wanted her
She'd never tell secretly she wanted him as well
But all of her friends
Stuck up their nose
They had a problem with his baggy clothes

He was a skater boy
She said see you later boy
He wasn't good enough for her
She had a pretty face
But her head was up in space
She needed to come back down to earth

5 years from now
She sits at home
Feeding the baby she's all alone
She turns on tv
Guess who she sees
Skater boy rockin up MTV
She calls up her friends
They already know
And they've all got
Tickets to see his show
She tags along
Stands in the crowd
Looks up at the man that she turned down

He was a skater boy
She said see you later boy
He wasn't good enough for her
Now he's a super star
Slamming on his guitar
Does your pretty face see what he's worth?


He was a skater boy
She said see you later boy
He wasn't good enough for her
Now he's a super star
Slamming on his guitar
Does your pretty face see what he's worth?

Sorry girl but you missed out
Well tough luck that boy's mine now
We are more than just good friends
This is how the story ends
Too bad that you couldn't see,
See the man that boy could be
There is more that meets the eye
I see the soul that is inside

He's just a boy
And Im just a girl
Can I make it any more obvious
We are in love
Haven't you heard
How we rock eachothers world

I'm with the skater boy
I said see you later boy
I'll be back stage after the show
I'll be at the studio
Singing the song we wrote
About a girl you used to know

I'm with the skater boy
I said see you later boy
I'll be back stage after the show
I'll be at the studio
Singing the song we wrote
About a girl you used to know
نوشته شده در شنبه ۱۳۸٤/٦/٥ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |