بانوي فانوس به دست
هيزم شکن و جنيفر لوپز درون معبد هستی بشر در گوشه محر اب خواهش های جان افروز نشسته در پس سجاده صد نقش حسرت های هستی سوز به دستانش خوشه ی پربار تمناهای رنگارنگ نگاهی می کند سوی خــدا ، از آرزو لبریز ، به زاری از ته دل یک« دلم می خواست» می گوید . شب و روزش « دریغ » رفته ، و ای کاش آیندست !! من امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است زمین و آسمانم نور باران است کبوتر های رنگین بال خواهش ها بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند صفای معبد هستی تماشاییست ز هر سو نوشخند اختران در چلچراغ ماه میریزد جهان در خواب تنها من ، در این معبد، در این محراب دلم میخواست : بند از پای جانم باز می کردم که من ، تا روی بام ابرها پرواز می کردم از آنجا ، به کمند کهکشان ، تا آستان عرش میرفتم در آن درگاه ، درد خویش را فریاد می کردم! که کاخ صد ستون کبریا لرزد ! مگر یک شب از این شبهای بی فرجام ، ز یک فریاد بی هنگام به روی پرنیان آسمان ها ، خواب در چشم خدا لرزد دلم میخواست : دنیا رنگی دگر بود! خدا با بنده هایش مهربانتر بود! از این بیچاره مردم یاد می فرمود! دلم میخواست: زنجیری گران ، از بارگاه خویش می آویخت که مظلومان خدا را پای آن زنجیر ز درد خویش آگاه می کردند چه شیرین است : وقتی بی گناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد چه شیرین است ، اما من ، دلم میخواست : اهل زور و زر نا گاه ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را بر نمی چیدند! دلم میخواست : دنیا خانه مهر و محبت بود دلم میخواست : مردم در همه احوال با هم آشتی بودند طمع در مال یکدیگر نمیکردند مراد خویش را در نا مرادی های یکدیگر نمی دیدند، از این خون ریختن ها ، فتنه ها ، پرهیز می کردند چو کفتاران خون آشام کمتر چنگ و دندان تیز می کردند! چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکندست چه شیرین است وقتی آفتاب دوستی ، در آسمان دهر آکندست چه شیرین است وقتی زندگی خالی از نیرنگ هاست دلم میخواست : دست مرگ را از دامان امید ما کوتاه میکردند در این دنیای بی آغاز و بی پایان در این صحرا که جز گرد و غبار از ما نمی ماند خدا زین تلخ کامی های بی هنگام بس میکرد! نمیگویم پرستوی زمان را در قفس میکرد! نمیگویم به هر کس بخت و عمر جاودان می داد نمیگویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد ، همین ده روز هستی را امان می داد!!! دلش را ناله تلخ سیه روزان تکان می داد دلم میخواتست : عشقم را نمی کشتند صفای آرزویم را ، که چون خورشید تابان بود ، می دیدند چنین از شاخسار هستیم آسان نمی چیدند گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند به باد نا مرادی ها نمی دادند به صد یاری نمی خواندند به صد خواری نمی راندند چنین تنها ، به صحرا های بی پایان اندوهم نمی بردند دلم میخواست: یک بار دگر او را در کنار خویش می دیدم، به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم! دلم یک بار دیگر ، همچو دیدار نخستین ، پیش پایش دست و پا میزد، شراب اولین لبخند در جام وجودم ، های و هوی می کرد دلم می خواست : دست عشق ، چون روز نخستین ، هستیم را زیر و رو می کرد ، دلم می خواست : سقف معبد هستی فرو می ریخت پلیدی ها و زشتی ها ، به زیر خاک می ماندند بهاری جاودان آغوش وا می کرد. جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد ! بهشت عشق می خندید. به روی آسمان آبی آرام پرستو های مهر و دوستی پرواز می کردند به روی بامها ، نا قوس آزادی صدا می کرد ، مگو « این آرزو خام است »! مگو « رو ح بشر همواره سر گردان و نا کام است ». اگر این کهکشان از هم نمی پاشد، اگر این آسمان در هم نمیریزد ، بیا تا ما : « فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم ». به شادی : « گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم ». فريدون مشيری
يه روز، وقتی هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالای رودخونه بود ،
تبرش افتاد تو رودخونه.
وقتی در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه می کنی؟
هيزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايی برگشت.
" آيا اين تبر توست؟" هيزم شکن جواب داد: " نه. "
فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره ای برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟
دوباره، هيزم شکن جواب داد : نه.
فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهنی برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
يه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب.
هيزم شکن داشت گريه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد که چرا گريه می کنی؟
هيزم شکن جواب داد " اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. "
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟
" آره " هيزم شکن فرياد زد.
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، اين نامرديه" هيزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدوونی، اگه به جنیفر لوپز" نه" ميگفتم تو ميرفتی و با کاترين زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم آره.
نکته اخلاقی اين داستان اينه که هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيد می باشد. 


