بانوي فانوس به دست

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند.

 هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند

 و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند،

باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟

 فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد،

 گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم.

مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند

و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند.

مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟

يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است،

ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم.

 مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است.

مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟

 فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.

مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند.

مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!  

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٥/٧/٢٦ساعت ٥:٥٢ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |

                              

If you come to visit me

You will find me behind the realm of naught

Behind naught there is a place

Where the veins of the air is full of dandelions

Who bring the happy tidings of flowers blossoming at the farthest bush?

Over the sands also you can see the delicate

Footsteps of the horseman who mounted the anemone hill of ascension at morning

Beyond the realm of naught , the umbrella of desire has been spread

So that the breeze of thirst can run into the leave's root

The siren of the rain resounds

One is lonely here

And in this loneliness the shade of an elm stretches to eternity

If you come to visit me

Come gently and slowly lest the fragile china of my solitude cracks

  sohrab sepehri***

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٥/٧/٢٢ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |

Sometimes,
You hurt the ones who love you most
And sometimes,
You hold the ones who leave you lost
And sometimes
You learn, but it's too late
It's too late

از وبلاگ دختر كبريت فروش

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٥/٧/٥ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |