بانوي فانوس به دست
پسر کوچولو گفت : « من گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد . » پیرمرد کوچولو گفت : « من هم همین طور . » پسر کوچولو آهسته گفت : « من شلوارم را خیس می کنم ! » پیرمرد کوچولو خندید و گفت : « من هم . . . » پسر کوچولو گفت : « من بیشتر وقتها گریه می کنم . » پیرمرد کوچولو گفت : « من هم همین طور . » پسر کوچولو گفت : « از همه بدتر ، انگار آدم بزرگها به فکر من نیستند . » آنگاه پسر کوچولو ، گرمای دست چین خورده ای را احساس کرد. پیرمرد کوچولو گفت : « می فهمم ، می فهمم چه می گویی . » ديگران را ببخشيد نه به اين علت كه آنها لياقت بخشش تو را دارند به اين علت كه تو لياقت آن را داري كه آرامش داشته باشي

