بانوي فانوس به دست

پسر کوچولو گفت : « من گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد . »

پیرمرد کوچولو گفت : « من هم همین طور . »

پسر کوچولو آهسته گفت : « من شلوارم را خیس می کنم ! »

پیرمرد کوچولو خندید و گفت : « من هم . . . »            

پسر کوچولو گفت : « من بیشتر وقتها گریه می کنم . »

پیرمرد کوچولو گفت : « من هم همین طور . »             

پسر کوچولو گفت : « از همه بدتر ، انگار آدم بزرگها به فکر من نیستند . »

آنگاه پسر کوچولو ، گرمای دست چین خورده ای را احساس کرد.

پیرمرد کوچولو گفت : « می فهمم ، می فهمم چه می گویی . »

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٦/٢/۱٧ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

ديگران را ببخشيد نه به اين علت كه آنها لياقت بخشش تو را دارند به اين علت كه تو لياقت آن را داري كه آرامش داشته باشي

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٦/٢/۱٠ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |