بانوي فانوس به دست

تولد تولد تولدت مبارک . وبلاگ جونم تولدت مبارک . . . قلبهورا

بیا شمع ها را فوت کن تا ١٠٠ سال زنده باشی . . . نیشخند

وبلاگ جونم ممنونم از این که این ۵ ساله من را تحمل کردی . . . هر بلایی خواستم سرت آوردم و هیچی نگفتی . . .

تولدت مبارک . . . دوست دارم . . . قلب

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٩ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

هستی بخش جهان عشق افرید واز عشق روشنایی امد پدید

انگاه... از شب تیره صبح دمی شگفت زاده شد
با اوایی برخواستم........ ماه را نگریستم..... وتیری که از چشم ستاره میگذشت

دیدم که ظلمت ونور تیغ بر کشیدند تا برای پیروزی روشنایی....
پلیدی و زشتی را از اسمان جهان بزدایند. .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٧ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |

یک بنده خدایی ، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب ، دعایی
  را هم زمزمه میکرد . نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى
  انداخت و گفت :
  - خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
  ناگاه ، ابرى سیاه ، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در
  گرفت و در هیاهوى رعد و برق ، صدایى از عرش اعلى بگوش
  رسید که میگفت :
  چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
  مرد ، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
  - اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا
  و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !!
  از جانب خداى متعال ندا آمد که :
  - اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست
  میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم ، اما ، هیچ
  میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که
  باید ته ى اقیانوس آرام را آسفالت کنم ؟ هیچ میدانى چقدر
  آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ . من همه ى اینها
  را مى توانم انجام بدهم ، اما ، آیا نمى توانى آرزوى
  دیگرى بکنى ؟
  مرد ، مدتى به فکر فرو رفت ، آنگاه گفت :
  - اى خداى من ! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود
  بمن بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من بفهمانى
  احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که
  چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
  صدایی از جانب باریتعالى آمد که :
 
اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى ، دو باندى
  باشد یا چهار باندى ؟؟

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/۱۱/٢٥ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |

در حضور خارها هم میشود یک یاس بود.

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها...

   شیشه های مات یک متروکه را الماس بود.

دست در دست پرنده، بال در بال نسیم

ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از (( کاش می شد )) هم نبود...

          هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٢٠ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |

شیشه ای می شکند... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادر می گوید...شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد. شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا !!!!!!!!!!!!!!!!!!

___________________________________________
دلم بدجور شکسته امشب برام دعا کنید . . . .

چند روزه دارم به این فکر می کنم که یکی من را نفرین کرده . . .

هرچی فکر می کنم می بینم که به کسی بدی نکردم . . . حق کسی را نخوردم . . .. برای کسی نزدم . . . .نمی دونم دلک بدجوری گرفته . . . .برام دعا کنید . . . .کسی راهی برای شکستن طلسم نفرین سراغ نداره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱٦ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند
.

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند
.

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت
.

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد
.

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت
.

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟
"

 "
من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند
! "

 "
من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند
. "

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد
.

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود
.

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال

بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید
.

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود
.

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟
"
 
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا
"

 
سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز

که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ

فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود
.

مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است
. "

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم
. "

همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم
. "

مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام
. "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه

نداشته باشد . "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد
.

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد

افتاد .
 
بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد
.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود

که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .


لبخندبیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته ایدلبخند

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٧/۱۱/۱۳ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

٢٠ ساله می شویم !!!!!!!!!!!
تولدم مبارک . . . . .بعضی ها می گفتند ١٨ سالگی بهترین سال زندگی آدمه . . .

بعضی ها هم میگویند ٢٠ سالگی . ..

١٨ ساله که بودیم غول کنکور نگذاشت چیزی از زندگیمون بفهمیم !!!! لبخند

حالا ببینیم ٢٠ سالگی چه طعمیه ؟؟؟؟؟سوال
به نظر شما بهترین سن آدم چه سنی ؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/۱۱/۱۱ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |

من نفرین شده ام . . . امروز به این قضیه پی بردم !!!!!!!!
تا اطلاع ثانوی این وبلاگ به روز نمیشه . . .. از تمام دوستانی که این دو روز ÷یام گذاشتند شرمنده . مسافرت بودم . تا اخر هفته نمی تونم به هیچ پیامی جواب بدهم لطفا دگیر نشوید . . .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٧/۱۱/٩ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |