بانوي فانوس به دست
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذرنگی، شادی شکستن قلک پول، فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه ، عشق یه ستاره ساختن با دلک، بوی باغچه، بوی حوض، عطر خوب نذری، راستی میدونید چیزایی که سر سفره هفت سین میگذارند نشونه چیه؟ سیر، گیاهی است گندزدا و نمادی است برای سلامتی و تندرستی. خدا مشتی خاک را برگرفت. میخواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید
نظر سنجی بهترین و بد ترین مطلب : سلام به دوستان عزیز و یاران با وفای همیشگی . یک نظر سنجی گذاشتم و می خواهم بدونم بیشتراز چه سبک مطلبی خوشتون می آید . لطفا بگید بهترین مطلب و بدترین مطلبی که تو وبلاگ من خواندید کدام بوده ؟
_________________________________________________________________ پی نوشت : هر چند از این قالب جدیده خوشم نمیاد ولی کچلم کردید از بسگی گفتید . غمگینه . . . .بفرمایید اینم به خاطر گل روی شما هااااااااااااااا · سخنی باید گفت . . . · اختلاف نظری که بین حافظ و صائب و شهریار بر سر آن ترک شیرازی" اتفاق افتاده" · زاهد · معلم · من نفرین شده ام . . . امروز به این قضیه پی بردم !!!!!!!! · بیا به حال بشر های های گریه کنیم · به آرامی آغاز به مردن میکنی · شب یلداتون خوش و صمیمی . . . · سلام دوستان عزیز · زیبای وحشی · روز دانشجو . . . · من از جهانی دگرم . . . · پائولو کوئلیو · حکایت گنج گرانبها · به گرد کعبه می گردی . . . · خدا چراغی به او داد...... · به سلامتی . . . · مطلبی از دکتر شریعتی · خیام ... ...... _ سخنی باید گفت سخنی باید گفت در سحر گاهان،در لحظه لرزانی که فضا همچون احساس بلوغ ناگهان با چیزی مبهم میآمیزد من دلم میخواهد که به طغیانی تسلیم شوم من دلم میخواهد که ببارم از آن ابر بزرگ من دلم میخواهد که بگویم نه نه نه نه _برویم _سخنی باید گفت _جام ، یا بستر ، یا تنهایی ، یا خواب؟ _برویم... از شعر در غروبی ابدی فروغ زاهد پیری به بارگاه قدرتمند ترین پادشاه دوران دعوت شد . پادشاه گفت : به مرد مقدسی که با اندک چیزی راضی می شود , غبطه می خورم .. زاهد پاسخ داد : اعلی حضرتا , من به شما غبطه می برم که زودتر از من راضی می شوید . پادشاه , با آزردگی گفت : منظورت چیست ؟ تمام این سرزمین از آن ِ من است . زاهد گفت : دقیقا. من آهنگ کرات را دارم , رودها و کوهسارهای سراسر جهان را دارم . ماه و خورشید را دارم , چون در روان ِ خود , خدا را دارم. اما اعلی حضرتا , شما فقط همین قلمرو را دارید..
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو،
بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ،
با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستگیمو در میکنم.
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب،
با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستگیمو در میکنم.
شوق یک خیز بلند از روی بوتههای نور،
برق کفش جفت شده تو گنجهها،
با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستگیمو در میکنم.
ترس ناتموم گذاشتن جریمههای عید مدرسه،
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب،
با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستگیمو در میکنم.
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن،
توی جوی لاجوردی، هوس یه آبتنی،
با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستگیمو در میکنم...
سماق، از آن جا که به رنگ خورشید به هنگام طلوع است، نمادی برای از بین رفتن شام تیره و طلوع صبح صادق است.
سنجد، میوه درخت کنار به نشانه عشق است. وقتی کنار به حد رشد خود رسید، رایحه آن و میوه آن باعث عشق مردم به یکدیگر میشود.
سرکه، از آن جا که درست شدن آن به زمان طولانی نیاز دارد و صبر زیادی را میطلبد؛ بنابراین سرکه نمادی است برای صبر.
سمنو، غذایی است مقوی و شیرین که درست کردن آن نیاز به مهارت و صبر زیاد دارد و نمادی است برای شیرینی زندگی.
سبزه، نمادی است برای جوانه زدن و نو شدن, همچنین در روایات است که در دوران کهن شاهان ایرانی انواع غله را خیس میکردند و هرکدام که بهتر جوانه میزد و شادابتر به نظر میرسید، محصول آن سال زمینهای پادشاهی بود.
سکه، که نمادی است از برکت.
قرآن کتاب مقدس آیین
دیوان حافظ، ایرانیان همواره از دیوان حافظ به عنوان آرامشدهنده و مسکن قلب، در زمان ناراحتیها و غم استفاده میکردند و وجود این کتاب در سفره هفت سین نمادی است برای گوش فرادادن به نصیحتها و اندرزهای بزرگان.
تخممرغ، که نمادی است از زایش.
ماهی، نمادی است برای زنده نگاه داشتن سفره هفت سین. همچنین در روایت است که ماهی به دلیل نام عربیش "سمکه" در دوران پس از اسلام درسفره هفت سین قرار داده میشد.
شمع، نمادی است برای روشنایی.
و لیلی پیش از انکه با خبر شود، عاشق شد. سالیانی ست که لیلی عشق می ورزد.
لیلی باید عاشق باشد. زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد،عاشق می شود
لیلی نام تمام دختران زمین است، نام دیگر انسان
خدا گفت: به دنیا می آورمتان تا عاشق شوید
آزمونتان تنها همین است: عشق. و هر که عاشق تر آمد، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر. عشق، کمند من است. کمندی که شما را پیش من می آورد
کمندم را بگیرید. و لیلی کمند خدا را گرفت
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنید
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور میکند
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند
کاین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز همر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
آن بی ستاره که عقابم نمیبرد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را فریدون مشیری
به قول حضرت حافظ
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سمرقند و بخارا را
و صائب در جواب می گوید
هر آنکس چیز می بخشد، ز جان خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم سر و دست و تن و پا را
که شهریار در جواب می گوید
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندو اش بخشم تمام روح و اجزا را
و دوستی! گوید
هر آن کس چیز می بخشد، به زعم خویش می بخشد
یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را
کسی چون من ندارد هیچ در دنیا و در عقبا
نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را

