بانوي فانوس به دست
عشقبازی به همین آسانی ست... که گلی با چشمی بلبلی با گوشی رنگ زیبای خزان با روحی نیش زنبور عشل با نوشی کار همواره باران با دشت برف با قله کوه رود با ریشه سد باد با شاخه و برگ ابر عابر با ماه چشمه ای با آهو ، برکه ای با مهتاب و نسیمی با زلف دو کبوتر با هم و شب و روز و طبیعت با ما عشقبازی به همین آسانی ست... شاعری با کلماتی شیرین دست آرام و نوازش بخش بر روی سری پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی و دل آرام و نسلا و مسیحای کسی با جمعی عشقبازی به همین آسانی ست... که دلی را بخری بفروشی مهری شادمانی را حراج کنی رنج ها را تخفیف دهی مهربانی را ارزانی عالم بکنی و بپیژی همه را لای حریر احساس گره عشق به آنها بزنی مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند عشقبازی به همین آسانی ست... هر که با پیش سلامی در اول صبح هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی نمک خنده بر چهره در لحظه کار عرضه سالم کالای ارزان به همه لقمه ی نان گوارایی از راه حلال و خداحافظی شادی در آخر روز و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا و رکوعی و سجودی با نیت شکر عشقبازی به همین آسانی ست... دلم از خیلی روزا با کسی نیست تو دلم فریاد و فریادرسی نیست شدم اون هرزه گیاهی که گلاش پر پر دستای خار و خسی نیست دیگه دل با کسی نیست دیگه فریادرسی نیست آسمون ابری شده دیگه خار و خسی نیست بارون از ابرا سبک تر می پره هر کسی سر به سوی خودش داره مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم دیگه هیچکس دلمو نمی بره دیگه دل با کسی نیست دیگه فریاد رسی نیست آسمون ابری شده دیگه خار و خسی نیست ماهی از پاشوره بیرون افتاده شاپرک باز پراشون زخمی شده نکنه تو گله ی بره هامون گذر گرگ بیابون افتاده دیگه دل با کسی نیست دیگه فریادرسی نیست آسمون ابری شده دیگه خار و خسی نیست دلم از خیلی روزا با کسی نیست تو دلم فریاد و فریادرسی نیست شدم اون هرزه گیاهی که گلاش پر پر دستای خار و خسی نیست دیگه دل با کسی نیست دیگه فریادرسی نیست آسمون ابری شده دیگه خار و خسی نیست زهی خیال باطل!! چه فکرا می کردم اون روزا که در به در واسه کنکور می خوندم(که چه قدرم می خوندم اتفاقا!ً) پشت دیوار کنکور(به تعبیر بعضیا "سد") چه بهشتی واسه خودم ساخته بودم::"دانشگاه"!! چه ابهتی داشت این کلمه اون روزای دانش آموزی،چی می گن؟! مدینه فاضله؟! یه همچین چیزایی! مدرسه چی بود؟! دانشگاه هم همونه فقط یه کم خیلی بزرگتر و شلوغ تر. با آدمایی که تاحالا ندیدیشون و نمی دونی چه جور باید باهاشون رفتار کنی. معلمایی که به برکت اسم دانشگاه استاد صداشون می کنن ولی معلمای مدرسه صد درجه بهتر و باصفاتر از اینها بودن! استادایی که از روی جزوه می گن و می نویسن و والسلام! کلاسهای درسی که سه جلسه غیبت یعنی حذف شدن از کلاس ولی هر چنتا جلسه حضور مساویه با هیچی نفهمیدن و اگه به طور اتفاقی ذهن مچاله ای(چالش ایجاد شده) هم داشته باشی آخر به این نتیجه می رسی که:خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت،بدبخت آنکه گرفتار عقل شد!! نوچ!این اون نیست! یعنی گولمون زدن؟!؟! وقتی بزرگ میشوی ، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تکان بدهی عشق وقتی با معشوق پیوند میخورید آغاز میگردد و تا حرکت موزون و هماهنگی روحتان امتداد مییابد. هنگامی که جانتان یکی می شود، آن گاه با تمامی وجود عشق خواهید ورزید، دیگر چیزی بین شما نیست که از جنس عشق نباشد، پیوند مقدس همین است. شور و شعف وجد و شادمانی واقعی این است ... و هیچ عشقی ماندگارتر و گسترده تر از عشق به خدا نمیباشد بعد از یک سال دوباره سلام من یک ساله که فکر میکردم پرشین بلاگ حک شده اینقدر ناراحت بودم ولی امروز اتفاقی فهمیدم که وبلاگ نازنینم هست اینقدر خوشحاللللللللللممممممممممم.از امروز دوباره مطلب می ریزم توشششششش
اما حالا که چند هفته ای از رفتن به دانشگاه می گذره و کلمه کنکور تا حدودی از ذهنم پاک شده و اون غولی که واسه خودم ساخته بودم تموم شده و رفته و تقریبا آدم شدم چه چیزا که انتظار دیدنشو داشتم و ندیدم!!
...
خجالت میکشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته
فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شده اند ــ دلشوره های قلبت را ببینند و بتو بخندند
وقتی بزرگ میشوی ، دیگر نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید ، حتی دلت نمیخواهد پشت کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمیکنی برای آسمان که دلش گرفته ، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و اشکهای آسمان را پاک میکردی !
وقتی بزرگ میشوی ، قدت کوتاه میشود ،آسمان بالا میرود و تودیگر دستت به ابرها نمیرسد، و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند
آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی ، وماه ـ همبازی قدیم توـ آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی ، پیدایش نمیکنی !
وقتی بزرگ میشوی ، دور قلبت سیم خاردار میکشی وتمام پروانه ها را بیرون میکنی وهمراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها شرکت میکنی
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی !
ویک روز یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای ودستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای !
آنروز دیگر خیلی دیر شده است ....
فردای آنروز تو را به خاک میدهند
و میگویند :
خیلی بزرگ شده بود.

