بانوي فانوس به دست
عیب رندان مکن ای عابد پاکیزه سرشت که گنـاه دگـران بـر تـو نخواهنـد نـوشت مـن اگـر نیکم اگر بـد، تو بـرو خود را باش هر کسی آن دِرَوَد عاقبت کار که کٍشت http://night-skin.com/topblog/list میخانه ها را وا کنید ای باده خواران پیمانه را احیا کنید ای میگساران باده درساغرکنید توبه ی دیگر کنید توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران یادی از آیین مستانی کنید تا سحر پیمانه گردانی کنید تا سحر معشوقه بازی های عرفانی کنید مست پنهانی کنید ای بیقراران توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران عاشقان غوغا کنید بر دل شیدا کنید یک نفس گر میتوان ساغر زدن پس چرا اندیشه فردا کنید پیمانه را احیا کنید ای بیقراران توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران توبه ها را بشکنید ، توبه ها را بشکنید ، آمد بهاران در دایره ای که آمدن ،رفتن ماست این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت برروی ما نگاه خدا خنده می زند روزى در یک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصویرى از چیزى که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشى کنند. او با خود فکر کرد که این بچه هاى فقیر حتماً تصاویر بوقلمون و میز پر غذا را نقاشى خواهند کرد. ولى وقتى داگلاس نقاشى ساده کودکانه خود را تحویل داد، معلم شوکه شد. او تصویر یک دست را کشیده بود، ولى این دست چه کسى بود؟ آهنگ تصنیف عاشقانه سلام روزخودم و هرچی دختره خوبه مبارک.
بر روی ما نگاه خدا خنده میزند یکی دلش برای ماهی می سوزه، یکی برای ماهیگیر ... اما هیچ کس دلش برای تو که سر قلابی نمی سوزه پرنده گفت:این که امکان ندارد.همه قلب دارند. کرگدن گفت:کو؟کجاست من که قلب خود را نمی بینم. پرنده گفت:خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری. کرگدن گفت:نه.من قلب نازک ندارم.من حتما یک قلب کلفت دارم. پرنده گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری چون به جای اینکه پرنده را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی,به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و اورا بخوری,داری با او حرف می زنی. کرگدن گفت:خوب این یعنی چه؟ پرنده گفت:وقتی کرگدن پوست کلفت یک قلب نازک دارد یعنی چه؟یعنی اینکه میتواند عاشق شود. کگدن گفت :اینکه می گویی یعنی چه؟ پرنده گفت:یعنی......بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم..... کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشتدنبال یک جمله ی مناسب میگشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما پرنده پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید.اما نمی دانست از چی خوشش می آید. کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم اینکه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟ پرنده گفت:نه.اسم این نیاز است.من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت داری.اما دوست داشتن از این مهمتر است. کرگدن نفهمید که پرنده چه می گوید. روزها گذشت,روزها و ماهها وپرنده هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست و هر روز پشتش را می خاراندو کرگدن هرروز احساس خوبی داشت. یک روز کرگدن به پرنده گفت:به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه پرنده ای پشتش را می خاراند احساس خوبی داشته باشد برای یک کرگدن کافی است؟ پرنده گفت:نه کافی نیست. کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس می کنم چیز های دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم. پرنده چرخی زد و پرواز کردو چرخی زد و آواز خواند.جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد.اما سیر نشد.کرگدن می خاست همین طور تماشا کند.با خودش گفت:این پرنده قشنگ ترین پرنده ی دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن دنیا روی زمین است.وقتی کرگدن به اینجا رسید احساس کرد یک چیز نازک از چشمش افتاد. کرگدن ترسید و گفت:پرنده...پرنده ی عزیزم من قلبم را دیدم.همان قلب نازکی را که می گفتی.اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کنم؟ پرنده برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز تو یک عالم از این قلیهای نازک داری. کرگدن گفت:راستی انکه کرگدنی دوست دارد پرنده ای را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمانش می اتد یعنی چه؟ پرنده گفت: یعنی کرگدن ها هم عاشق می شوند. کرگدن گفت: عاشق یعنی چه؟ پرنده گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمش می چکد. کرگدن باز هم منظور پرنده را نفهمید.اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند,باز پرواز کند و او باز تماشایش کند وباز قلبش از چشمش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمش بریزد یک روز تمام می شود. آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم.حالا که پرنده به من قلب داد چه اشکال دارد.بگذار قلبم برای او بریزد. چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟ پیله ات را بگشا... تو به اندازه یک پروانه زیبایی گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم… کاش میشد بهت نزدیک شم … گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی … گفتم: با این همه گناه… آخه چیکار میتونم بکنم؟ گفتم: دیگه روی توبه ندارم ... گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟ گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! … توبه میکنم ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟ بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) :: باران نور که از شبکه دهلیز بی پایان فرو می ریخت روی دیوار کاشی گلی را می شست مار سیاه ساقه این گل در رقص نرم و لطیفی زنده بود گفتی جوهر سوزان رقص در گلوی این مار سیه چکیده بود گل کاشی زنده بود در دنیایی رازدار دنیای به ته نرسیدنی آبی هنگام کودکی در انحنای سقف ایوانها درون شیشه های رنگی پنجره ها میان لک های دیوار ها هر جا که چشمانم بیخودانه در پی چیزی ناشناس بود شبیه این گل کاشی را دیدم و هربار رفتم بچینم رویایم پر پر شد نگاهم به تارو پود سیاه ساقه گل چسبید و گرمی رگ هایش را جس کرد همه زندگی ام در گلوی گل کاشی چکیده بود گل کاشی زندگی دیگر داشت ایا این گل که در خک همه رویاهایم روییده بود کودک دیرین را می شناخت و یا تنها من بودم که در او چکیده بودم گم شده بودم ؟ نگاهم به تارو پود شکننده ساقه چسبیده بود تنها به ساقه اش می شد بیاویزد چگونه می شد چید گلیرا که خیالی می پژمراند ؟ دست سایه ام بالا خیزد قلب آبی کاشی ها تپید باران نور ایستاد رویایم پرپر شد سهراب سپهریبه سلامتیِ درخت!
نه به خاطرِ میوهش،
به خاطرِ سایهش.
به سلامتیِ دیوار!
نه به خاطرِ بلندیش،
واسه اینکه هیچوقت پشتِ آدم رو خالی نمیکنه.
به سلامتیِ دریا!
نه به خاطرِ بزرگیش،
واسه یکرنگیش.
به سلامتیِ سایه!
که هیچوقت آدم رو تنها نمیذاره.
به سلامتیِ پرچم ایران!
که
سهرنگه.
تخممرغ!
که دورنگه.
رفیق!
که یهرنگه.
به سلامتیِ همه اونایی
که
دوسشون داریم و نمیدونن،
دوسمون دارن و نمیدونیم.
به سلامتیِ نهنگ!
که گندهلات دریاست.
به سلامتیِ ز نجیر!
نه به خاطر اینکه درازه،
به خاطر اینکه به هم پیوستس.
به سلامتیِ خیار!
نه به خاطر «خ»ش،
فقط به خاطر «یار»ش.
به سلامتیِ شلغم!
نه به خاطر «شل»ش،
به خاطر
«غم»ش.
به سلامتیِ
کرم خاکی!نه به خاطر کرمبودنش،
به خاطر خاکیبودنش
به سلامتیِ پل عابر پیاده!
که هم مردا از روش رد
میشن هم نامردا!
به سلامتیِ برف!
که هم روش سفیده هم توش.
به سلامتیِ رودخونه!
که اونجا سنگای بزرگ هوای
سنگای کوچیکو دارن.
میخوریم به سلامتیِ گاو!
که نمیگه من،
میگه ما.
به سلامتیِ دریا!
که ماهی گندیدههاشو دور نمیریزه.
میخوریم به سلامتیِ اون
که
همیشه راستشو میگه.
به سلامتیِ
سنگ بزرگ دریا!که سنگای دیگه رو میگیره دورش.
به سلامتیِ بیل!
که هرچه قدر بره تو خاک،
بازم برّاقتر
میشه.
به سلامتیِ دریا!
که قربونیاشو پس میآره.
به سلامتیِ تابلوی ورود ممنوع!
که یهتنه یه اتوبان رو حریفه.
به سلامتیِ عقرب!
که به خاری تن نمیده
![]()
سلام دوستای عزیز اگر دوست داشتید به این سایت بروید و به وب من امتیاز بدهید ممنون. . .
بیین مرگ من را در خویش
که مرگ من تماشایی ست
مرا در اوج می خواهی تماشا کن تماشا کن
دروغین بودم از دیروز مرا امروز تماشا کن
در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما
همه از من گریزانند تو هم بگذار از این تنها
فقط اسمی به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم
گره افتاده در کارم به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرورفتن چه راهی پیش رو دارم
رفیقان یک به یک رفتند مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
آن را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می نزند دمی در این عالم راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم ایام مرا یاد نگشت
روزی که نیامدست و روزی که گذشت
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او می گشاید ، او که به لطف و صفای خویش
گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خندهً ما را ز لب نشست
کوهیم و در میان دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
مائیم ، ما که طعنهً زاهد شنیده ایم
مائیم ، ما که جامهً تقوی دریده ایم
زیرا درون جامه بجز پیکر فریب
زین هادیان راه ، حقیقت ندیده ایم
آن آتشی که در دل ما شعله می کشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکارهً رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
« هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق »
« ثبت است بر جریدهً عالم دوام ما
بچه هاى کلاس هم مانند معلم از این نقاشى مبهم تعجب کردند. یکى از بچه ها گفت:"من فکر مى کنم این دست خداست که به ما غذا مى رساند." یکى دیگر گفت:" شاید این دست کشاورزى است که گندم مى کارد و بوقلمون ها را پرورش مى دهد." هر کس نظرى مى داد تا این که معلم بالاى سر داگلاس رفت و از او پرسید:"این دست چه کسى است، داگلاس؟" داگلاس در حالى که خجالت مى کشید، آهسته جواب داد:"خانم معلم، این دست شماست." معلم به یاد آورد از وقتى که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاى مختلف نزد او مى آمد تا خانم معلم دست نوازشى بر سر او بکشد.
در تارهای عشق تو پیچیدهام عزیز
بر بند سخت زلف تو تابیدهام عزیز
از آفتاب مهر تو روییدهام ز خاک
در سایهسار سرو تو آسودهام عزیز
از آفتاب مهر تو روییدهام ز خاک
در سایهسار سرو تو آسودهام عزیز
چون برگ زرد
چون برگ زرد
بهروی زمین سرد
بهروی زمین سرد
چون برگ زرد
جانانه در گذار تو افتادهام عزیز
در تارهای عشق تو پیچیدهام عزیز
بر بند سخت زلف تو تابیدهام عزیز
مجال
گُلی در جزیره
ستارهیی در کهکشان.
که در پوسته میرُست
تا باغچه را
به نغمه
سرشار کند
از دهلیز ِ ساقه میگذشت
تا چشمانداز ِ تابستانه را
به رنگی دیگر
بیاراید
با گردش ِ تپندهی روزان و شبان
از برابر ِ خورشیدی
که در خود
میسوزد.
تو میلاد را
دیگربار
و موریانهی تاریک
تپشهای زمانات را
میشمارد.
هر چند که ره به ساحل لطفش نبرده ایمبهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
زیرا که چون زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید... او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما را ز لب نشست
کوهیم و در میانه ی دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
آن آتشی که در دل ما شعله میکشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکاره ی رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
"هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریده عالم دوام ما"
سروده فروغ فرخزاد
گفتی:
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتی:
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتی:
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتی:
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتی:
.:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتی:
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.
گفتی:
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتی:
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتی:
.:: خدا هم توبهکنندهها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
گفتی:
.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتی:
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و فرشتههاش

