بانوي فانوس به دست
شغل شریف آقا داماد چیه ؟ _ تو کار خرید و فروش نون سنگک هستند ... یک مدت عجیب چشمه ی شعرم فوران کرده بود و مدام شعر با مضامین مختلف میامد به ذهنم ... بعد همان موقع هم میرفتم تو فیس بوک منتقلش میکردم ... ملت هم میخواستند با تفسیر شعرهام داستان سازی بکنند این شد که چشمه ی شعرم یک دفعه خشکید ! عاشقانه مینوشتم میگفتن عاشقی !؟ شکست عشقی خوردی ! کسی تو زندگیته ؟ حالا بیا و ثابت کن تاحالا هیچکی تو زندگیت نبوده و نیست ... شعر غمگین میگفتیم ، میگفتن افسرده است شاد میگفتیم ، میگفتن مرفه بی درده شعر بی پروا میگفتیم ، میگفتن چه دختر پررو و رو داری ... خلاصه دیدم نه میتوانم با ساز مردم برقصم ، نه میتونستم شعرهایی که یکدفعه اومده تو ذهنم و نمیدانم از کجا سرچشمه گرفته را برای کسی توضیح بدهم... نه حال و حوصله حرف و حدیث فک و فامیل و دوست و آشنا را دارم ، این شد که بیخیال شدیم و چشمه ی شعرمون خشکید ... حالا هم هر از گاهی شعر که میاد تو ذهنم ، بیخیال نوشتنش میشم و سعی میکنم جایی ثبتش نکنم ... لعنت به این جامعه که مدام باید از حرف و حدیث مردمش بترسی ... !!!! پی نوشت های نامربوط :
و هر از گاهی وبلاگم را میخواند ...

