بانوي فانوس به دست

واقعا جای تاسف داره ، وقتی آدم میبینه ملتی داریم که همه درگیر یک مشت تجملات مسخره هستند ... آدم افسوس میخوره وقتی میبینه که اکثر خانه ها با وسایل تجملاتی و پرزرق و برق شلوغ شده ...

متاسفانه جماعت ایرانی روز به روز اخلاق و کردارش به مردمان عرب نزدیک می شود و این جای تاسف داره !!

وقتی که به یک کشور عربی مثل دوبی و یا عربستان و ... سفر میکنید ، از هر 3 مغازه ، 2تای آن ها مربوط به وسایل تزئینی و تجملاتی است ... اکثر خانه های آنها هم پر شده از همین وسایل ...

وضع خانه ها و مغازه های ما هم روز به روز داره به مردمان عرب نزدیک میشه !

اکثر خانه های ما پر شده از وسایل تزئینی و دکوری بی مصرف !

ایرانی هایی که به دبی و کشور های همسایه سفر می کنند وقتی از SHOPPING ها بیرون میآیند 7-8 تا ساک بزرگ دستشون که حدود 60 -70 درصد آنها وسایل تزئینی و بی مصرفه ، در صورتی که یک اروپایی وقتی از همین SHOPPING ها بیرون می آید شاید یک الی دو تا جنس بیشتر نخریده باشه ...

از طرفی خانه و محیط اطرافمان را پر کردیم از همین وسایل ... در صورتی که اگر به خانه یک اروپایی یا کشورهای توسعه یافته دیگر نگاه کنیم هیچ خبر از این تجملات نیست ... یک زندگی ساده با وسایل کم و به درد بخور دارند ...

همین الان به اطراف خودتون نگاه کنید ! خداییش چه قدر از این وسایلی که اطرافتان هست به دردتون می خوره ؟ چقدر از آنها جنبه تزئینی دارد ؟

ما ایرانی ها نه تنها در این جور مسائل ، بلکه در همه مسائل دیگر این قدر افراطی عمل می کنیم !! واقعا جای تاسف داره !!!

پی نوشت ها :

  • اسمش ماه مبارک رمضان ، ولی  نه برنامه های تلویزیونیشون نه خیابان ها خبر از مبارکی نمیده ... غم همه جا را گرفته !!
  • یک جایی مثل لبنان به خاطر نشان دادن چهره خشن مسیحیان لبنانی پخش سریال ایرانی را متوقف می کنند ... یک جایی هم مثل ایران باید از شبکه سراسریش آبرو حیثیت یک شهر و مردمانش بره زیر سوال !! فیلمی که حسن فتحی ساخته مزخرفی بیش نیست !!!!
  • فیلم زنان بدان مردان را دیدم ... با این که فیلم ضعیفی بود ولی دوستش داشتم ... حداقل از ثریا م ( سنگسار ثریا ) خیلی خیلی بهتر بود !
  • خسته ام ... به اندازه 21 سال خسته ام ...
  • در حال حاضر تنها چیزی که خوشحالم میکنه ، دعوت به یک تئاتر ... خیلی دلم تنگ شده برای دیدن یک تئاتر


نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |

اگر فرض کنیم کره زمین دارای ایکس کیلو ژول انرژی باشد ، مقدار این ایکس کیلو ژول همیشه ثابت میماند و هستی نمی تواند مقداری مثبت تر یا منفی تر از این مقدار انرژی را داشته باشد ...
و همین طور بر این باورم که قانون عمل و عکس العمل نه تنه ادر علم فیزیک بلکه در همه ی زمینه ها صادق است !
هر عملی را عکس العملی است و از آنجا که هستی توانایی پذیرش انرژی اضافی را ندارد پس نتیجه میگیریم که اثر تمام اعمالمان به خودمان بازمیگردد، اگر کار خوبی انجام دهیم ( انرژی مثبت ) متقابلا هستی همان مقدار کار خوب را به ما باز داده و اگر کاری بد انجام داده (انرژی منفی ) به همان مقدار انرژی منفی به آنها باز خواهد گشت ...
پاسخ ها بر اساس مقدارشان بعضی دیرتر و زودتر به ما برگشت داده می شوند ، در نهایت باید بگویم که به این اصل شدیدا اعتقاد دارم : با هر دستی که با هستی و خلق رفتار کنیم ، 100 در 100 عکس العملش به ما بازگردانده می شود ! من این اصل را هر روز با چشم خود میبینم !! به آن  اطمینان دارم ! پس شک نکنید !!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٥/٢٠ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |

جهان سوم جایی است که امریکا هیچ غلطی در آن نمی تواند انجام دهد اما لولو چرا

 

 

!بانو (ع)

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٥/۱٥ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٥/۱٥ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |


و همچنان در کشف پیچش مویی

                                 و من

در صراط مستقیم نگاهت به بن بست رسیده ام ... 



89.4.14

  • درگیر ترم تابستان و کاراموزی هستیم ...
  • هرروز هفته ساعت 5-6 صبح از خواب بیدار می شوم و تا عصر درگیر گلاس و آزمایشگاهم ... الان بزرگترین آرزوم این که یک روز بدون صدای زنگ از خواب بیدار بشوم
  • چند وقته احساس بدی دارم نسبت به همه ... احساس می کنم با همه بیگانه ام ... وقتی میروم خیابان حس می کنم نامرئی ام نه کسی من را می بینه نه من از جنس بقیه ام ... زیاد نمی توانم با دیگران ارتباط برقرار کنم ... و این حس داره بدجوری من را آزار میده ...
  • اهنگ این پست : je me parle de toi

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٥/٩ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

دوشنبه ها و چهارشنبه ها اوج ساعت کاری و کلاسی من هست ...

دور از جون همگیتون شب جسدم میاد خونه ...


دیروز از 8 صبح کلاس بودم پشت سرش هم رفتم آزمایشگاه ....

عصر ها معمولا مراجعه کننده کم داریم یا میایند جواب آزمایششون را بگیرند یا تک و توک آزمایش دارند

دیروز عصر هم با کلی خستگی نشسته بودیم جواب آزمایش ها را وارد می کردیم و بیمه ها را راست و ریست می کردیم ... تک و توک هم مراجعه کننده داشتیم 

حول و حوش ساعت 7 بود که یک خانمی با مامان و شوهرش اومدند ازمایشگاه

تو نگاهشون نگرانی موج میزد ...

مامان و خانمه اومدند جلو میز و گفتند که هفته پیش تست حاملگی دادن ولی حالا که سونوگرافی کردند بچه معلوم نیست ... می خواستند دوباهر تست بدهند ...

بهشون گفتم که فردا که تعطیله ، پس فردا جواب آماده میشه

افتادند به التماس که نه تو را خدا همین الان ... ما تا پس فردا نمی توانیم منتظر باشیم ... گفتند اون هفته که فهمیدند باردار هستند به تمام فامیل گفتند ... ولی حالا اگر بارداری در کار نباشه کلی ابروشون میره ... با این که همه تصمیم داشتیم زود بریم خانه و تو ترافیک شب عید نیافتیم این قدر خواهش کردند که بالاخره گفتیم باشه بشینید تا جواب آزمایش را بگیم ...

هر 5 دقیقه یک بار نوبتی خانمه و مامانش میامدند از من می پرسیدند جواب اماده نشد ؟ می گفتم نه ! می گفتند به نظرتون ممکنه باردار نباشه : گفتم : نمیدانم به خدا !

تمام ناراحتیشون بیشتر از حرف فک و فامیل بود ... مامان و دختر کلی دعا دستشون بود و تمام وقت داشتند دعا می خواندند ...

به حدی استرس داشتند که استرسشون به ما هم منتقل شده بود ... همه کسانی که اونجا بودند دلشون می خواست جواب مثبت باشه ...

جواب مثبت بود .... وقتی به خانمه گفتیم افتاد به گریه .... مامان و شوهرش هم کلی خوشحال شدند ... من و همکارم بهشون گفتیم برید شیرینی بگیرید و بیایید ولی سوپروایزرمون بهشون پیشنهاد داد اگر بچشون پسر شد اسمش را بگذارند : مهدی ...


یادمه اولین روز کاریم یک پدر و پسر اومدند آزمایشگاه که حال پسر خیلی بد بود و کی ازمایش داشت ... تا چند وقت چهره ناراحت پدر پسره و حال بد حود پسره جلو چشمام بود ...

ولی دیروز به معنی واقعی احساس کردم که چقدر لذت بخشه شادی دیگران را ببینی ...

چه حس خوبی داره این که پیام رسان خبرهای خوب برای دیگران باشی ...

چه حسی داره وقتی میبینی که دل یک خانواده با یک حرف شاد میشه ...

می توانم به جرات بگم خستگی تمام روزم اون لحظه از تنم خارج شد ...

بعدش از ازمایشگاه اومد بیرون ... با این که از ترافیک های شب عید متنفرم ولی دیروز دیدن ذوق و خوشحالی و شلوغی بهم انرژی میداد ...


خدایا به من قدرت بده که همیشه بتوانم دل دیگران را شاد کنم...


  • شراب تلخ  می خواهم که مرد افکن بود زورش   که تا یکدم بیاسایم زدنیا و شر و شورش ... 

  • اسلام دین شادی و پاکی است ... تو این کشور نه تنها از پاکی این دین چیزی نمیبینیم ، حتی شادی به معنای مطلق هم وجود نداره ... حتی تو روز عید هم میبینی تلویزیون داره سینه زنی و عزاداری را نشان میده ...

  • هفتم هستم و نهم گروه سیمرغ تهران کنسرت داره ... خوش به حال همه کسانی که به این کنسرت میروند ... جای ما را هم خالی کنید ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٥/٥ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |

با قیافه معمولیم رفتم مکه ، هیچکسی بهم چیزی نگفت ... با همین قیافه بدون چادر  دور خانه خدا طواف میرفتم یک شورتی جلوم را نگرفت ...

حالا برای یک دانشگاه پوکیده که پذیرش پسر نداره و همه دانشجوهاش دختر هستند باید فرم مخصوص و مقنعه تا سر ارنج و چه و چه استفاده کنیم .

واقع متاسفم برای خودم ... ما به خیال آینده سازی این مملکت صبح ها پام...یشیم میریم دانشگاه . این احمق ها هم به خیال به لجن کشیدن شعور ما صبح ها میایند دانشگاه ...


هر روز به خودم میگم : امروز با دید خوب بهشون نگاه کنم ... امروز سعی کنم نظرم را دربارشون عوض کنم ... ولی می بینم من هرچقدر هم که بخواهم آن ها نمی گذارند ...


می دانید تفاوت ما با آن ها چیه ؟ هر دو دسته عقایدمون زمین تا اسمون با هم فرق داره ...منتهی مشکل اینجاست که ما می توانیم آن ها را با عقایدشون بپذیریم ... منتهی آنها نمی خواهند و یا شاید هم نمی توانند ما را با عقایدمون بپذیرند ...



  • وقتی میرم دانشگاه یک سر سوزن آرایش نمی کنم ... منتهی این احمق ها عادتشون هر روز رو اعصاب ادم راه بروند ... یا به رنگ مانتو گیر می دهند یا به رنگ جوراب یا به رنگ کیف ... مملکته داریم ؟؟؟؟؟


  • این ها دلشون می خواهد ما هم مثل اون دسته ایی بشویم که یک چادر می اندازند رو سرشون و برای حفظ ظاهر با چادر از جلوشون رد می شوند ...


  • اسمش دانشگاه دخترانه ... همه نوع فسادی توش پیدا میشه !!! چه چیزها که با چشممون تو این دانشگاه ندیدیم !!!!!


نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٥/۳ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |