بانوي فانوس به دست

لوکیشن : [ کلاس ژنتیک ]

مبحث : کروموزوم های همولوگ*


استاد : خوب بچه ها دوقلوهای همسان مثل ...

دانشجو : دوقلوهای افسانه ای

( صدای انفجار خنده در کلاس )


  • من عاشق کارتون دوقلوهای افسانه ایی بودم زبان
  • *به کروموزوم عایی گفته میشود که از لحاظ محتوای ینی مشابه یکدیگرند
نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

همیشه مهران مدیری را به خاطر خلاقیت و سیاست کاری و هنریش تحسین میکردم و عقیده داشتم و دارم که بهترین طنز ساز ایران هست ...

طنز سازی کار آسونی نیست و بهترین طنز پرداز کسی که بتواند شرایط اجتماعی ، فرهنگی ، سیاسی را در لفافه ی طنز به مخاطب ارائه کنه ... چیزی که در ایران به ندرت با آن مواجه هستیم و مهران مدیری کسی است  که توانسته تا حدودی این تعریف را در کارهای خودش بگنجاند ...

برره از نظر من تا الان شاهکار مهران مدیری ...چون توانست همه جناح ها را ( چه مخالف چه موافق ) راضی نگه داره ... هرکسی برداشتی که خودش دوست داشت از سریال میگرفت ...

به تازگی همه جا صحبت از قهوه تلخه ... به نظر من قسمت 1 تا 8 این سریال آنچنان تحفه نبود  و خیلی هم بی مزه بود ولی دو قسمت 8 و 9 بهتر بود ...امیدوارم هرچه میگذره بهتر بشه ... !!

نکته ایی که برای من خیلی جالب بود این بود که اینقدر همه نسبت به همه چیز بدبین شدند که کوچکترین دیالوگ های این سریال را به یک شخصیت یا حرف سیاسی ربط میدهند و میگن اینجا کنایه زد به فلان کس یا فلان چیز خنده

ولی چیزی که من از این سریال تو ذهنم تصور میکردم خیلی با اون چیزی که تا حالا دیدم فرق میکنه ... امیدوارم قسمت های بعدی سریال جالب تر بشه ...

با این همه به نظر من بهترین خدمتی که مهران مدیری با تیمش کردند این که توانستند مردم را برای جند ساعت از ناراحتی و یکنواختی در بیاورند ... و مهم تر از این که باعث شدند مردم برای چند ساuت بیخیال شبکه فارسی وان بشوند ... نیشخند

من عاشق شخصیت شاه و اون پیر مرده که میگه:  کیه؟ کیه؟  ام خنده



  • پسر پادشاه مجذوب چشم های دخترکی گدا شده بود ... تازه فهمید که گدای واقعی کیست ... تازه فهمید که گدایی در بی پولی نیست ... گدایی نداشتن است ، شاید نداشتن چشم هایش ...

پی نوشت ها :

  • بدترین خصوصیت ما ایرانی ها این که عادت کردیم برای کوچک ترین چیز ها دروغ بگیم ... اصلا دروغ گفتن عادت روزمره ما شده ... خصوصیت بد دوم هم این که عادت کردیم مدام سرمون به کار دیگران باشه و کرهای دیگران را زیر ذره بین بگذاریم و تفسیر کنیم ... از این دو چیز  و زندگی در محیطی که این شرایط را داره متنفررررررررررررررررررررررررم !!! 
  • فیلم زندگی دوگانه ورونیکا را دیدم فوق  العاده بود ... قلب سینما فقط سینمای فرانسه ...
  • گاهی وقت ها یک شانس ارزش انتظار را داره !!
  • خنک آن قمار بازی ، که بباخت هرجه بودش ، ننماند هیچش الا ! هوس قمار دیگر ...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٠ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

تمام آب ها برایم شور است ...

گویا همه دلشوره تو را دارند ...

89.7.9


 

فعلا انگار فرشته مرگ بیخیالمون شده عینک گفتم بیایم یک اطلاعی بدهم از نگرانی در بیایید ...

نوشتن خاطرات روزانه سخت تر از اونی که فکرش را میکردم ... چون من زندگیم در حال حاضر حول حوش خانه و دانشگاه در حال تکرار ... سوژه و اتفاق جدیدی پیش نمیاید که بخواهم بنویسم ...

19 واحد این ترم برداشتم ، که فقط 1 واحدش عمومی ... بقیه همه  تخصصی اند عینک 

رشته ما طوری که بعد از گذراندن٨ واحد درس بیوشیمی که پیش نیاز اکثر درس هاست ، درس ها تخصصی تر و بیشتر مرتبط با رشته ات میشه ... من هم چون  بیوشیمی را زود گرفتم  الان میتوانم اکثر درس هایی را که دوست دارم بگیرم ...

این ترم ژنتیک و آزمایشگاه ژنتیک دارم  ...

امروز آزمایشگاه ژنتیک داشتم ... یعنی این درس فوق العاده است ... با این که 1 واحده ولی باید براش به اندازه یک درس 4 واحدی وقت صرف کنیم ... ولی با این حال این درس فوق العاده شیرین و زیباست ... تنها بدی این درس این که بعد از خواندنش نسبت به بچه دار شدنت در آینده بد بین میشی خنده احساس میکنی تمام این مریضی ها که الان داری میخوانی ممکنه در آینده سراغ بچه ات بیاد 

این ترم درس هام به معنی واقعی سخت شدن ... اکثرشون یا ترجمه دارند یا تحقیق و یا حداقل براشون  نوشتن گزارش کار را باید خرج کنی ...

خدا بخیر بگذرونه ...

و باز هم یغما گلرویی :

بگذار که همسایه های سا کت مان

نام تو را ندانند

همین زلال  زرد  روسری

برای پچ پچ هزار ساله ی آنان کافی ست

همان بهتر که نام تو در لا به لای ترانه نهان باشد

همان بهتر که از میان واژه بدرخشی ! خورشیدک من

مثل درخشش فانوس از فراسوی فاصله ها

مثل درخشش ستاره از پس پرده ی پشه بند

پشه بند

تابستان

کودکی ...

آه ! همان بهتر که نام تو در لا به لای گریه نهان باشد

 

 

  • آلبوم جدید احسان خواجه امیری با این که  شعر هاش قشنگ تر از آلبوم قبلش نیست ولی فوق العاده به خاطر تنظیم آهنگ و ریتم باحالش دوست دارم ... ولی هنوز هم معتقدم آلبوم سلام آخر شاهکار بودقلب ...
  • بعد از کلی وقت یک عالمه فیلم گرفتم و مشغول فیلم دیدنم ... روزبه روز داره علاقم نسبت به فیلم های انیمیشن زیادتر میشه ... دنیای انیمیشن غوغا میکنه این روزهااااااا...
  • حمام ، ساختن پازل ، خوردن قهوه ، گفتن ذکر ، صدای شجریان مواردی که موقع استرس و عصبانیت به من بدجوری آرامش میده ...
  • از قانون جدید تصویب شده پرشین بلاگ شدیدا ناراضی ام ... به زودی اگر راهی پیدا کنم که مطالب این 6 سال را بتوانم به ورد پرس منتقل کنم ، حتما میرم ورد پرس ...
  • آهنگ این پست از آلبوم جدید احسان خواجه امیری ... 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٥ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

بعضی اتفاقات زندگی همانند کابوس های شبانه اند ، مسخح کننده و ترسناک ...

منتهی تفاوتشان در این است که آنها در بیداری اتفاق میفتند ... !!!

مرداد89



چند روزی که مدام خواب های بد و ترسناک میبینم ... خواب میبینم که با فامیل و اشنایانمون که امسال فوت کردند یک جا ایستادم و دارم نماز میت می خوانم ... تو خواب هایم بلااستثنا لباس سفید پوشیدم ... مدام دارم میدوم و پشت سرم را نگاه میکنم ...

این چند روزه بعد از این خواب هایی که  دیدم وقتی از خواب بیدار میشوم حس میکنم تمام دل و روده ام از شکمم در اومده ... احساس میکنم شکمم خالیِ خالیِ ...

من از اون دسته از افرادی بودم که همیشه میگفتم مرگ حقِ و احساس میکردم که با مسئله مرگ خیلی خوب بتوانم کنار بیام ...

امروز صبح هم مثل چند روز پیش صبح،  بعد از یک خواب وحشتناک با همون حس چند روز پیشم از خواب بیدار شدم ...

مثل روال هرروز قبل از رفتن به دانشگاه فیس بوکم را چک کردم ...

یکی از اد لیست های فیس بوکم برام این پیام را گذاشته بود:

Be careful today !!!

یک دفعه ترس از مرگ سرتاسر وجودم را گرفت ...

مامانم خواب بود ... با این که هیچ وقت دلم نمیاد مامانم را از خواب بیدار کنم رفتم بیدارش کردم و باهاش خداحافظی کردم و کلی توصیه های لازم را کردم ...

مامانم هم با سابقه ایی که از تعبیر خواب های من میدانست ترسیده شده بود ... گیر داده بود که امروز با ماشینم نرم دانشگاه ... چون همیشه میگفتم اخر یک روزی من بر اثر سرعت زیاد تو اتوبان میمریم فکر کنم یک لحظه حرفم اومده بود تو ذهنش

ولی اعتقاد دارم که اگر فرشته مرگ دنبالمون باشه ، شاید بتوانیم مرگ را 1-2 روز عقب جلو کنیم ، ولی نمیتوانیم ازش فرار کنیم قبول نکردم و گفتم که نه با احتیاط میروم 

امروز طولانی ترین روز عمرم بود ...

دانشگاه به دهانم زهر شد ...

امروز به این نتیجه رسیدم که آدم تا مرگ را لمس نکنه نمیتوانه با قاطعیت بگه که از مرگ نمیترسه ...

امروز واقعا دلم به حال افرادی که مریضی های لاعلاج دارند و دکتر ازشون قطع امید کرده و اون ها هم هر روز منتظر و چشم به راه مرگ هستند سوخت ...

کلا انتظار خیلی بده ... از اون بدتر این که هرروز که از خواب بیدار بشی انتظار مرگ را بکشی و بدانی که ممکنه امروز روز آخر عمرت باشه ...


  •  ظهر که داشتم از دانشگاه برمیگشتم متوجه شدم که خواهر یکی از دوستام که چند ماه پیش به دنیا اومده بود به دلیل مریضی و فلج بودن مرد ...ناراحت یک لحظه فکر کردم تعبیر خوابم همینه ...

 

  • امروز برای بار دهم بهم ثابت شد که نباید در مورد افراد زود قضاوت کنیم

 

  • امروز همه چیز برام یک معنای دیگه داشت ... مامانم را بغل کردم و یک لحظه حس کردم که چقدر دلم براش تنگ میشه ... با این که زیاد به چیزهای مادی تعلق خاطر ندارم ولی انگار اتاقم ، پیانوم ، وسایلم همه و همه یک شکل دیگه ایی برام بودند ...
  • از خواب هام و حس های این طوریم متنفرم ...
  • امروز هرکی را که میدیدم بهش سلام میکرد ، به زور سعی میکردم خندان باشم  .... دوستام همه شاکی شده بودند میگفتند : چرا به همه سلام میکنی ؟! دلم میخواست اگر قراره تصویری از من تو ذهن اطرافیانم باشه یک تصویر خوب باشه
  • روزی میایید که زنده زنده میمیریم ...
  • چند وقته که تصمیم دارم یک دوربین دی 90 بگیرم ... منتهی بهم گفتند صبر کن تا عید ارزون تر میشه ، حالا تو این 1 هفته با گران شدن دلار 100 تومان رفته رو قیمت دوربین !!! شانس ما داریم !؟!!
  • آهنگ این پست ...


* عنوان پست از یکی از شعرهای یغما گلرویی هستش ...


  • شاید آخرین پست


                                  و دیگر هیچ ...!!!

تمام ....!!!



نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/۱۳ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |

ناامیدانه ؛

به رسم شعرهای همیشگی ...

کلمات را کنار هم می نویسم ...

شاید در میان آنها ،

                                  تو را بیابم ... !!

٨٩/٧/١١


  • بدترین درد برای یک وبلاگ نویسی این که حس نوشتن داشته باشه و نوشتن در وجودش پرپر بزنه ،‌ولی نتونه بنویسه ...
  • از پست بعدی تصمیم گرفتم سبک وبلاگم را عوض کنم و خاطرات روزانه را در آن بنویسم ...

"بهتر از همه آن است که رویدادها را روز به روز نوشت ، برای فهمیدنشان دفتر خاطراتی داشت ، از اختلافهای مختصر و امور واقع کوچک ولو آنکه ناچیز به نظر بیایند غفلت نکرد ، و از همه مهم تر رده بندیشان کرد ... باید گفت که این میز ، خیابان ، مردم ، کیسه ی توتونم را چطور میبینم ، زیرا همین ها است که تغییر کرده . باید دامنه و ماهیت این تغییر را بدقت تعیین کرد ."

بند اول از داستان تهوع ؛ نوشته ژان پل سارتر


  • دارم کتاب تهوع از  ژان پل سارتر و مرا ببخش خیابان بلندم از شمس لنگرودی را میخوانم ....
  • من از فعل های دستور ، از آدم بی منطق و خودخواه ، از غرور ، ریا و دروغ بدم میاید ... !!!
  • بی شک انار و هندوانه دو میوه بهشتی اند ...
  • آهنگ این پست ... maksim _ exodus
  • عنوان پست برگرفته از دیالوگ فیلم محبوبم کازابلانکا ...
نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٢ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط بانو نظرات () |