بانوي فانوس به دست
من اين شعر سهراب را خيلی دوست دارم نمی دونم چرا ؟ ولی خيلی قشنگه ... باغ باران خورده می نوشيد نور لرزشی در سبزه های تر دويد : او به باغ آمد درونش تابناك ،سايه اش در زير و بم ها ناپديد . شاخه خم می شد به راهش مست بار ، او فراتر از جهان برگ و بر . باغ ، سرشار از تراوش های سبز، او ، درونش سبزتر ، سر شارتر . در سر راهش درختی جان گرفت ميوه اش همزاد همرنگ هراس پرتويی افتاد در پنهان او : ديده بود آن را به خوابی ناشناس در جنون چيدن از خود دور شد . دست او لرزيد ترسيد از درخت . شور چيدن ترس را از ريشه كند : دست آمد ميوه را چيد از درخت .
نوشته شده در شنبه ۱۳۸۳/۱٢/۸ساعت
۱٢:۱۸ ق.ظ توسط بانو نظرات () |

