بانوي فانوس به دست
شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد
خشم است و آتش نگاهش یعنی تماشا ندارد
رخساره می تابم از او اما به چشمم نشسته
بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد
تق تق کنان چوبدستش روی زمین می نهد مهر
با آنکه ثبت حضورش حاجت به امضاء ندارد
لبخندمهرم به چشمش خاری شدودشنه ای شد
این خویگر با درشـــــتی نرمــــی تمنا ندارد
بر چهره سرد و خشکش پیدا خطوط ملال است
گوئیا که با کاهــــش تن جانی شکیبا ندارد
گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او
پنــــدش دهـــــم مادرانه گیرم که پروا ندارد
رو می کنم سوی او باز تا گفتگویی کنم ساز
رفته ست وخالی ست جایش مردی که یکپاندارد نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/٢/٢۱ساعت
۱٠:٥٢ ق.ظ توسط بانو نظرات () |

