بانوي فانوس به دست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شكوه دنيوي
شكوه دنيا همچون دايرهاي است بر روي آب
كه هر زمان بر پهناي خود ميافزايد
و در منتهاي وسعت هيچ ميشود.
Whether 'tis nobler in the mind to suffer
The slings and arrows of outrageous fortune,
Or to take arms against a sea of troubles,
And by opposing end them? To die: to sleep;
No more; and by a sleep to say we end
The heart-ache and the thousand natural shocks
That flesh is heir to, 'tis a consummation
Devoutly to be wish'd. To die, to sleep;
To sleep: perchance to dream: ay, there's the rub;
For in that sleep of death what dreams may come
When we have shuffled off this mortal coil,
Must give us pause: there's the respect
That makes calamity of so long life
آيا شريف تر آن است كهضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شويم و يا آن كه سلاح نبرد به دست گرفت و با انبوه مشكلات بجنگيم؟ مردن ، خفتن، همين و بس؟ اگر خواب مرگ درد هاي قلب ما را و هزاران آلام ديگر را كه طبيعت بر جسم ما مستولي مي كند پايان بخشد، البته غايتي است كه بايد آرزومند آن بود.
مردن، خفتن ، خفتن و شايد هم خواب ديدن ! آه مانع همين جاست، در آن هنگام كه آن كالبد خاكي را به دور انداخته باشيم ، در آن خواب مرگ شايد روياهاي ناگواري ببينيم.
ترس از همين روياهاست كه عمر مصيبت و سختي را اينقدر طولاني مي كند

