بانوي فانوس به دست

زهی خیال باطل!!

چه فکرا می کردم اون روزا که در به در واسه کنکور می خوندم(که چه قدرم می خوندم اتفاقا!ً)

پشت دیوار کنکور(به تعبیر بعضیا "سد") چه بهشتی واسه خودم ساخته بودم::"دانشگاه"!!

چه ابهتی داشت این کلمه اون روزای دانش آموزی،چی می گن؟! مدینه فاضله؟! یه همچین چیزایی!
اما حالا که چند هفته ای از رفتن به دانشگاه می گذره و کلمه کنکور تا حدودی از ذهنم پاک شده و اون غولی که واسه خودم ساخته بودم تموم شده و رفته و تقریبا آدم شدم چه چیزا که انتظار دیدنشو داشتم و ندیدم!!

مدرسه چی بود؟!

دانشگاه هم همونه فقط یه کم خیلی بزرگتر و شلوغ تر.

با آدمایی که تاحالا ندیدیشون و نمی دونی چه جور باید باهاشون رفتار کنی.

معلمایی که به برکت اسم دانشگاه استاد صداشون می کنن ولی معلمای مدرسه صد درجه بهتر و باصفاتر از اینها بودن!

استادایی که از روی جزوه می گن و می نویسن و والسلام!

کلاسهای درسی که سه جلسه غیبت یعنی حذف شدن از کلاس ولی هر چنتا جلسه حضور مساویه با هیچی نفهمیدن و اگه به طور اتفاقی ذهن مچاله ای(چالش ایجاد شده) هم داشته باشی آخر به این نتیجه می رسی که:خوشبخت آنکه کره خر آمد الاغ رفت،بدبخت آنکه گرفتار عقل شد!!

نوچ!این اون نیست!

یعنی گولمون زدن؟!؟!

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/٧/٢٦ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |