بانوي فانوس به دست

  • میگه علم بهتره یا ثروت ؟

میگم جواب این سوال در دوره های سنی من متفاوت بوده :

در ١٠ سالگی :

موضوع انشامون که بود ما از رو بچگی و سادگی می نوشتیم : همان طور که بر همگان واضح و مبرهن است  علم بهتر است از ثروت زیرا  انسان با بدست اوردن علم به همه چیز میرسد حتی به ثروت !!!!

در ١٨ سالگی :

هیچ کدوم ! سهمیه دانشگاه از این دوتا بهتره . . . ادم اگر سهمیه داشته باشه هم به رشته خوب و دانشگاه خوب میرسه هم بعدش به ثروت خوب

بعد از ١٨ سالگی تا به اکنون :

هیچ کدام ! قدرت از این دو بسی بهتر است . . .

خداوندا به ما قدرت کافی عنایت بفرما

  • بانو به دعاهای شما ها خوب شد و خطر از بیخ گوشش رد شد !

 

  • معامله بانوی اصفهانی با خدا :

        خدا خودت می دونی من از بنیه ضعیفی برخوردارم . . .

         خوب امسال بیا ثواب روزه را 2 برابر حساب کن به خاطر این قضیه تا ما انگیزه داشته باشیم برای روزه گرفتن تو این شرایط سخت !!!!

  • گذشت اون زمان که فرزند ارشد سالاری بود  . . . 

الان ته تاغاری سالاریه !!!!

من میگم مسافرت بریم  یک جایی که چند تا آثار باستانی و تاریخی هم برای دیدن داشته باشه . . .

خواهر جان بنده عقیده دارند که تهران هم آثار باستانی از جمله پاساژ میلاد نور و پاساژ گلستان و . . . دارد.

همیشه ته تاغاری ها در این چور موارد پیروز هستند . . . 

بالاخره تصویب شد برویم تهران . . .

من یکی که فقط به عشق دربند و توچال میرم . . .

 

وبلاگ جدیدمون ساخته شد . . . دوست داشتید می تونید نقدهاتون را برام بفرستید به اسم خودتون میگذارم تو وبلاگ . . .

  • قبض موبایلمون اون قدر ها هم ترسناک نبود . . .

____________________________________________________

  • دیگر تبر نزن !

            باورمان تا مغز استخوان شکسته است 

 

  • ماهی

یه ماهی بدترکیب به قلاب من افتاد
به کناره ی قایق آویختمش
به طوری که نیمی از تنش در آب بود
و قلاب را محکم در گوشه ی دهانش گذاشتم
او اصلا مقاومت نکرد
اصلا نجنگید
او هیچوقت نجنگیده بود
جسم لذیذش را کاملا رها کرده بود
جسم پیر محترم و کریه اش را
این جا آن جا
همه جا پر از این پیکرهای سوخته بود
پوست شان متورق مثل اوراق کهن با نقوش قهوه ای
و چهره شان مثل گلهای سرخ شکفته ای بود که کم کم پژمرده میشدند
تن خالدار و صدفی اش انگار که بدقت پولک دوزی شده بود
پوشیده از کنه های دریای و علفهای سبز هرز
هوا به آبششهای پر خونش نمیرسید
به آبشش های تکه پاره اش.
اما من به فکر جسم سفید و درشتی بودم که این لباس ها را به تن داشت
به فکر استخوانهای بزرگ و کوچکش
به امعاء سرخ و دراماتیکش
و آن حلقه ی نجات صورتی رنگ که انگار شقایق بزرگی بود
من به چشمانش خیره شدم که از چشمان من عظیم تر بود
اما زردتر و عمق کمتری داشت
عنبیه اش پس افتاده بود در لفاف چروکیده اش
و نگاهش از عدسی های خراشیده و کهنه ی ژلاتینی میگذشت
به همه جا میرفت به جز به سمت نگاه من
مثل رفتن چیزی به سمت نور
من محو چهره ی عبوس اش شده بودم و آرواره هایش
از لب پایینی اش (لب که نه!)
چهار پنج تکه ریسمان یک سیم راهنما و و یک حلقه گردان آویزان بود
و البته پنج قلاب بزرگ
و خطی سبز و ممتد در امتداد آرواره هایش بود
ریسمان سیاه نازک ار شدت فشار به لرزه افتاده بود
تا اینکه پاره شد و ماهی گریخت
چند مدال و روبان و تردید دور میشدند
یک ریش پنج تکه ی معقول به آرواره های دردناکش چسبیده بود
من
به چشمهایش خیره شدم
و پیروزی کامل شده بود
اما قایق کرایه ای کوچک من
گستره ی قوس و قزح بر ساحات روغنی کف اش
موتورش به تمامی زنگار بسته بود و پاروانش
مارماهی های کوچک در اطراف من وول میخوردند
تا سرانجام
که همه چیز قوس و قزح بود
و من به ماهی اجازه دادم برود

"الیزابت بیشاپ"

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٥/٢٧ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |