بانوي فانوس به دست
میگم جواب این سوال در دوره های سنی من متفاوت بوده : در ١٠ سالگی : موضوع انشامون که بود ما از رو بچگی و سادگی می نوشتیم : همان طور که بر همگان واضح و مبرهن است علم بهتر است از ثروت زیرا انسان با بدست اوردن علم به همه چیز میرسد حتی به ثروت !!!! در ١٨ سالگی : هیچ کدوم ! سهمیه دانشگاه از این دوتا بهتره . . . ادم اگر سهمیه داشته باشه هم به رشته خوب و دانشگاه خوب میرسه هم بعدش به ثروت خوب بعد از ١٨ سالگی تا به اکنون : هیچ کدام ! قدرت از این دو بسی بهتر است . . . خداوندا به ما قدرت کافی عنایت بفرما خدا خودت می دونی من از بنیه ضعیفی برخوردارم . . . خوب امسال بیا ثواب روزه را 2 برابر حساب کن به خاطر این قضیه تا ما انگیزه داشته باشیم برای روزه گرفتن تو این شرایط سخت !!!! الان ته تاغاری سالاریه !!!! من میگم مسافرت بریم یک جایی که چند تا آثار باستانی و تاریخی هم برای دیدن داشته باشه . . . خواهر جان بنده عقیده دارند که تهران هم آثار باستانی از جمله پاساژ میلاد نور و پاساژ گلستان و . . . دارد. همیشه ته تاغاری ها در این چور موارد پیروز هستند . . . بالاخره تصویب شد برویم تهران . . . من یکی که فقط به عشق دربند و توچال میرم . . . وبلاگ جدیدمون ساخته شد . . . دوست داشتید می تونید نقدهاتون را برام بفرستید به اسم خودتون میگذارم تو وبلاگ . . . ____________________________________________________
باورمان تا مغز استخوان شکسته است
یه ماهی بدترکیب به قلاب من افتاد "الیزابت بیشاپ"
به کناره ی قایق آویختمش
به طوری که نیمی از تنش در آب بود
و قلاب را محکم در گوشه ی دهانش گذاشتم
او اصلا مقاومت نکرد
اصلا نجنگید
او هیچوقت نجنگیده بود
جسم لذیذش را کاملا رها کرده بود
جسم پیر محترم و کریه اش را
این جا آن جا
همه جا پر از این پیکرهای سوخته بود
پوست شان متورق مثل اوراق کهن با نقوش قهوه ای
و چهره شان مثل گلهای سرخ شکفته ای بود که کم کم پژمرده میشدند
تن خالدار و صدفی اش انگار که بدقت پولک دوزی شده بود
پوشیده از کنه های دریای و علفهای سبز هرز
هوا به آبششهای پر خونش نمیرسید
به آبشش های تکه پاره اش.
اما من به فکر جسم سفید و درشتی بودم که این لباس ها را به تن داشت
به فکر استخوانهای بزرگ و کوچکش
به امعاء سرخ و دراماتیکش
و آن حلقه ی نجات صورتی رنگ که انگار شقایق بزرگی بود
من به چشمانش خیره شدم که از چشمان من عظیم تر بود
اما زردتر و عمق کمتری داشت
عنبیه اش پس افتاده بود در لفاف چروکیده اش
و نگاهش از عدسی های خراشیده و کهنه ی ژلاتینی میگذشت
به همه جا میرفت به جز به سمت نگاه من
مثل رفتن چیزی به سمت نور
من محو چهره ی عبوس اش شده بودم و آرواره هایش
از لب پایینی اش (لب که نه!)
چهار پنج تکه ریسمان یک سیم راهنما و و یک حلقه گردان آویزان بود
و البته پنج قلاب بزرگ
و خطی سبز و ممتد در امتداد آرواره هایش بود
ریسمان سیاه نازک ار شدت فشار به لرزه افتاده بود
تا اینکه پاره شد و ماهی گریخت
چند مدال و روبان و تردید دور میشدند
یک ریش پنج تکه ی معقول به آرواره های دردناکش چسبیده بود
من
به چشمهایش خیره شدم
و پیروزی کامل شده بود
اما قایق کرایه ای کوچک من
گستره ی قوس و قزح بر ساحات روغنی کف اش
موتورش به تمامی زنگار بسته بود و پاروانش
مارماهی های کوچک در اطراف من وول میخوردند
تا سرانجام
که همه چیز قوس و قزح بود
و من به ماهی اجازه دادم برود

