بانوي فانوس به دست

این نمایشنامه یک قطعه ی کلامی است برای یک سخنگوی مرد و یک سخنگوی زن. نقش ندارد. سخنگوهای مرد و زن، که صداهاشان با هم کوک است، یکی در میان یا با هم، هم آهسته هم بلند، هر یک بدون مقدمه سخن میگویند. در نتیجه یک نظام صوتی ایجاد میکنند. صحنه خالی است. دو سخنگو از میکروفون و بلندگو استفاده میکنند. هم محل تماشاگران، هم صحنه در تمام مدت روشن است. هیچگاه از پرده استفاده نمیشود، حتی در پایان نمایشنامه.



ادامه مطلب را مشاهده فرمایید . . .


من به دنیا آمدم



من شدم. من هست شدم. من پدید آمدم. من رشد کردم. من متولد شدم. من در دفتر موالید
ثبت شدم. من بزرگ شدم
.

من جنبیدم. من بخشهایی از بدنام را جنباندم. من بدنام را جنباندم. من در یک نقطه جنبیدم. من از جایم جنبیدم. من از جایی به جای دیگر جنبیدم. من باید میجنبیدم. من میتوانستم بجنبم
.

من دهانام را جنباندم. من صاحب حس شدم. من خود را مطرح کردم. من جیغ زدم. من حرف زدم. من سروصدا شنیدم. من سروصداها را از هم تشخیص دادم. من سروصدا به راه انداختم. من صدا درآوردم. من لحن درآوردم. من توانستم لحن، سروصدا، و صدا درآوردم. من توانستم حرف بزنم. من توانستم جیغ بزنم. من توانستم سکوت کنم
.

من دیدم. من دیدهها را باز دیدم. من شعور پیدا کردم. من چیزهایی را که پیشتر دیده بودم باز شناختم. من بازدیدهها را بازشناختم. من درک کردم. من درککردهها را باز درک کردم. من با شعور شدم. من درککردهها را باز شناختم
.

من نگاه کردم. من چیزها را دیدم. من به چیزهای نشان دادهشده نگاه کردم. من چیزهای نشاندادهشده را نشان دادم. من یاد گرفتم بر نشاندادهشدهها نام بگذارم.من بر نشاندادهشدهها نام گذاشتم. من یاد گرفتم بر نشانندادنیها نام بگذارم. من یاد گرفتم. من به خاطر سپردم. من علائمی را که یاد گرفتم باز به خاطر سپردم. من صوَر اسمگذاری شده را دیدم. من صوَر مشابه را مشابه نام گذاشتم. من صوَر نا مشابه را نامشابه نام گذاشتم. من صوَر غایب را نام گذاشتم. من یاد گرفتم از صوَر غایب بترسم. من یاد گرفتم آرزو کنم صوَر غایب حاضر شوند. من لغت «آرزو کردن» و «ترسیدن» را یاد گرفتم
.

من یاد گرفتم. من لغتها را یاد گرفتم. من فعلها را یاد گرفتم. من فرق بودن و بوده را یاد گرفتم. من کلمات اسم را یاد گرفتم. من فرق مفرد و جمع را یاد گرفتم. من کلمات قید را یاد گرفتم. من فرق اینجا و آنجا را یاد گرفتم. من ضمایر اشاره را یاد گرفتم. من فرق خوب و بد را یاد گرفتم. من ضمایر ملکی را یاد گرفتم. من فرق مالِ من و مالِ تو را یاد گرفتم. من صاحب یک مجموعه لغات شدم
.

من مفعول جمله ها شدم. من مسندالیه جملهها شدم. من مفعول و مسندالیه عبارتهای اصلی و عبارتهای تابع شدم. من تبدیل شدم به باز و بسته شدن دهان. من تبدیل شدم به یک سلسله حروف الف- با
.

من اسمام را گفتم. من گفتم من. من روی چهار دستوپا خزیدم. من رفتم. من به طرف چیزی رفتم. من از چیزی رفتم. من سرپا شدم. من از انفعال به در آمدم. من فعال شدم. من عمودی راه رفتم. من پریدم. من با نیروی جاذبه درافتادم. من یاد گرفتم بیرون از لباسام قضای حاجت کنم. من یاد گرفتم بدنم را در کنترل بیاورم. من یاد گرفتم خودم را کنترل کنم. من توانستن را یاد گرفتم. من توانستم. من توانستم بخواهم. من توانستم روی پا راه بروم. من توانستم روی دست راه بروم. من توانستم بمانم. من توانستم ایستاده بمانم. من توانستم درازکشیده بمانم. من توانستم روی شکم بخزم. من توانستم خودم را به مُردن بزنم. من توانستم نفس خود را حبس کنم. من توانستم خودم را بکُشم. من توانستم تُف بیاندازم. من توانستم با سر تأیید کنم. من توانستم نفی کنم. من توانستم با دست و سر منظورم را بیان کنم. من توانستم سوال کنم. من توانستم سوالها را پاسخ بدهم. من توانستم تقلید کنم. من توانستم از الگویی پیروی کنم. من توانستم بازی کنم. من توانستم کاری بکنم. من توانستم کاری نکنم. من توانستم چیزها را نابود کنم. من توانستم چیزها را در ذهن مقایسه کنم. من توانستم چیزها را در ذهن تصویر کنم. من توانستم چیزها را ارزشگذاری کنم. من توانستم از چیزها حرف بزنم. من توانستم دربارهی چیزها حرف بزنم. من توانستم چیزها را به خاطر بیاورم
.
من در زمان زیستم. من به آغاز و انجام فکر کردم. من به خود فکر کردم. من به دیگران فکر کردم. من از طبیعت بیرون شدم. من شدم. من غیرطبیعی شدم. من صاحب سرگذشت شدم. من فهمیدم که تو نیستم. من توانستم که سرگذشت خود را بیان کنم. من توانستم سرگذشت خود را سکوت کنم
.

من توانستم چیزی بخواهم. من توانستم چیزی نخواهم
.

من خود را ساختم. من خود را آن طور که هستم ساختم. من خود را تغییر دادم. من کس دیگری شدم. من مسئول سرنوشت خود شدم. من در سرنوشت دیگران سهیم شدم. من سرنوشتی از سرنوشتها شدم. من جهان را درونی خودم کردم. من واقف شدم
.

من دیگر مجبور نبودم از طبیعت پیروی کنم. من مکلف شدم. قوانین را مراعات کنم. من مکلف شدم. من مکلف شدم قوانین تاریخی بشریت را مراعات کنم. من مکلف شدم بکنم. من مکلف شدم نکنم. من مکلف شدم. بگذارم بشود. من قوانین را یاد گرفتم. من استعارهی «دام قوانین» را یاد گرفتم. من قوانین رفتار و افکار را یاد گرفتم. من قوانین درون و بیرون را یاد گرفتم. من قوانین چیزها و آدمها را یاد گرفتم. من قوانین عام و خاص را یاد گرفتم. من قوانین این جهان و آن جهان را یاد گرفتم. من قوانین آب و خاک و باد و آتش را یاد گرفتم. من قوانین قاعده و استثنا را یاد گرفتم. من قوانین پایه و مشتق را یاد گرفتم. من یاد گرفتم مکلف باشم. من لایق جامعه شدم
.

من شدم: من مکلف شدم. من قادر شدم با دست غذا بخورم: من مکلف شدم خود را کثیف نکنم. من قادر شدم پسندهای دیگران را بپذیرم: من مکلف شدم از ناپسندهای خود خودداری کنم. من قادر شدم بین داغ و سرد تمیز قایل شوم: من مکلف شدم با آتش بازی نکنم. من توانستم خیر را از شر جدا کنم: من مکلف شدم از شر دوری کنم. من قادر شدم مطابق مقررات بازی کنم: من مکلف شدم از مقررات سرپیچی نکنم. من قادر شدم به خلاف مقررات بودنِ اعمال واقف شوم و مطابق با این وقوف عمل کنم: من مکلف شدم از خلاف دوری کنم. من قادر شدم از قوهی جنسیام استفاده کنم: من مکلف شدم از سوة استفاده از قوهی جنسیام بپرهیزم
.


من مشمول تمام مقررات شدم. من به خاطر نام و مشخصاتام، در دفاتر قانونی ثبت شدم. من به خاطر روحام، به گناه نخستین آلوده شدم. من به خاطر بلیت بخت آزماییام، در فهرست بختآزمایی ثبت شدم. من به خاطر مریضیام، در دفتر کل بیمارستان پروندهدارشدم. من به خاطر شرکتام، در دفاتر ثبت تجاری وارد شدم. من به خاطر مشخصات ویژهام، در دفاتر مشخصات ویژه وارد شدم
.


من قانوناً بالغ شدم. من قادر شدم قرارداد امضا کنم. من قادر شدم آرزوی آخر و وصیتنامه داشته باشم
.

من از یک زمانی توانستم مرتکب گناه شوم. من از زمان دیگری توانستم تحت تعقیب قانونی قرار گیرم. من از زمان دیگری توانستم آبروی خود را از دست بدهم. من از زمان دیگری توانستم، طبق قرارداد، به انجام یا ادم انجام کاری متعهد شوم
.

من مکلف شدم مکافات پس بدهم. من مکلف شدم. محل سکونت داشته باشم. من مکلف شدم غرامت بدهم. من مکلف شدم مالیات بدهم. من مکلف شدم وظیفهام را انجام بدهم. من مکلف شدم خدمت زیر پرچم انجام بدهم. من مکلف شدم به مدرسه بروم. من مکلف شدم واکسینه بشوم. من مکلف شدم کفالت به عهده بگیرم. من مکلف شدم صورتحسابهایم را بپردازم. من مکلف شدم معاینهی پزشکی بشوم. من مکلف شدم آموزش ببینم. من مکلف شدم مدرک ارائه بدهم. من مکلف شدم بیمه بشوم. من مکلف شدم شناسنامه داشته باشم. من مکلف شدم ثبتِ دفاتر بشوم. من مکلف شدم خرجی بدهم. من مکلف شدم اجرا بکنم. من مکلف شدم گواهی بدهم
.

من شدم. من مسئول شدم. من مقصر شدم. من قابل عفو شدم. من مجبور شدم مکافات سرنوشتام را پس بدهم. من مجبور شدم مکافات گذشته را پس بدهم. من تازه با زمان به این دنیا پا گذاشتم
.

من کدام مقتضیات زمان را زیر پا گذاشتم؟ من کدام مقتضیات منطق علمی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام بندهای سری را زیر پا گذاشتم؟ من کدام برنامهها را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین ابدی جهان هستی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین جهان زیرین را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین بسیار ابتدایی ادب را زیر پا گذاشتم؟ من کدام مشی کدام حزب را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین تئاتری را زیر پا گذاشتم؟ من کدام امیال حیاتی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قانون ناگفته را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قانون نانوشته را زیر پا گذاشتم؟ من کدام اقتضای زمانه را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین زندگی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین عقل سلیم را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد؟ عشق را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد بازی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد زیبایی را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد هنر را زیر پا گذاشتم؟ من کدام حقوق اقویا را زیر پا گذاشتم؟ من کدام فرامین پرهیزکاری را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین بیقانونیها را زیر پا گذاشتم؟ من کدام میل به تنوع را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین مربوط به این جهان و آن جهان را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قواعد املا را زیر پا گذاشتم؟ من کدام حق گذشته را زیر پا گذاشتم؟ من کدام قوانین سقوط آزاد را زیر پا گذاشتم؟ آیا من قواعد، نقشهها، ایدهها، فرضها، اصول، اتیکتها، قضایای عام، نقطهنظرات، و فرمولهای کل جهان را زیر پا گذاشتم؟

من کردم. من خودداری کردم. من گذاشتم کرده شمود. من ابراز وجود کردم. من با افکار ابراز وجود کردم. من با ابرازهایم ابراز وجود کردم. من به خودم ابراز وجود کردم. من به دیگران ابراز وجود کردم. من به نیروی غیرشخصی قوانین و سلوکِ نیک ابراز وجود کردم. من به قدرت شخصی خدا ابراز وجود کردم.

من با حرکتها ابراز وجود کردم. من با عمل ابراز وجود کردم. من با بیحرکتی ابراز وجود کردم. من با بیعملی ابراز وجود کردم
.

من اشاره کردم. من با یکیک ابرازهایم اشاره کردم. من با یکیک ابرازهایم، به مراعات یا عدم مراعات قواعد اشاره کردم
.

من با تُفکردن ابراز وجود کردم. من با نشاندادن نارضایتی ابراز وجود کردم. من با نشان دادن رضایت ابراز وجود کردم. من با قضای حاجت ابراز وجود کردم. من با دور ریختن چیزهای بیفایده و مستعمل ابراز وجود کردم. من با کشتن موجودات زنده ابراز وجود کردم. من با نابود کردن چیزها ابراز وجود کردم. من با نفس کشیدن ابراز وجود کردم. من با عرقکردن ابراز وجود کردم. من با فینکردن و اشکریختن ابراز وجود کردم
.

من انداختنم. من تُفانداختم. من با هدف تُفانداختم. من تُف انداختم به. من تُف انداختم به زمین در جاهایی که تُفانداختن به زمین ناشایست بود. من تف انداختم به زمین در جاهایی که تف انداختن به زمین نقص مقررات بهداشت بود. من تف انداختم به صورت کسانی که تفانداختن به صورتشان توهین علنی به مقدسات بود. من تف انداختم به چیزهایی که تف انداختن به آنها توهین علنی به بشریت بود. من تف نیانداختم جلوی کسانی که تفانداختن جلوی آنها بنا بر افواه خوشیمن بود. من تف نیانداختم جلوی افلیجها، من تف نیانداختم به بازیگرها پیش از رفتنشان به روی صحنه. من تف نیانداختم در تفدانی. من تف انداختم در اتاقهای انتظار. من تف انداختم در باد
.

من تحسین و تشویق کردم در جاهایی که تحسین و تشویق ممنوع بود. من تقبیح کردم در اوقاتی که تقبیحکردن خوشآیند نبود. من تحسین و تقبیح کردم در جاها و مواقعی که تحسین و تقبیحکردن را بر نمیتافتند. من تشویق نکردم آنگاه که باید تشویق میکردم. من وسط عملیاتِ سیرک تشویق کردم. من نابهجا تشویق کردم
.

من چیزهای مستعمل و بیفایده را در جاهایی دور انداختم که دور انداختن چیزها ممنوع بود. من چیزها را در جایی به ودیعه گذاشتم که به ودیعه گذاشتن چیزها مجازات داشت. من در جاهایی چیزها را انبار کردم که انبارکردن چیزها مذموم بود. من چیزهایی را تحویل ندادم که قانوناً شایسته بود تحویل میدادم. من از پنجرهی قطار در حال حرکت چیز بیرون انداختم. من آشغال را در ظرف آشغال نریختم. من آشغال را وسط جنگل گذاشتم. من سیگار روشن روی علفها انداختم. من اعلامیه های هواپیماهای دشمن را تحویل ندادم
.

من با حرفزدن ابراز وجود کردم. من با تصرف کردن ابراز وجود کردم. من با بازتولید موجودات زنده ابراز وجود کردم. من با تولید چیزها ابراز وجود کردم. من با نگاه کردن ابراز وجود کردم. من با بازی کردن ابراز وجود کردم. من با راه رفتن ابراز وجود کردم
.

من رفتم. من بی هدف رفتم. من با هدف رفتم. من از راهها رفتم. من از راههایی رفتم که رفتن از آنها ممنوع شده بود. من از راههایی نرفتم که حکم شده بود بروم. من از راههایی رفتم که بیهدف رفتن از آن راهها گناه بود. من در موقعی که خواسته میشد بیهدف بروم با هدف رفتم. من از راههایی رفتم که با هدف رفتن از آنها ممنوع بود. من رفتم. من رفتم حتی وقتی رفتن ممنوع و خلاف عرف بود. من از گذرهایی رفتم که رفتن از آنها نوعی مخاصمت بود. من به قلمروهایی رفتم. که رفتن به آن قلمروها ننگ بود. من بدون اوراق هویت به قلمروهایی وارد شدم که وارد شدن بدون اوراق هویت به آنها ممنوع بود. من از بناهایی خارج شدم که خارج شدن از آنها از همبستگی به دور بود. من به بناهایی وارد شدم که ورود با کلاه به آنها نا شایست بود. من به سرزمینی پا گذاشتم که پا گذاشتن به آن ممنوع بود. من از خاک کشوری خارج شدم که خارج شدن از آن خصومت با دولت بود. من در خیابانها در مسیری راندم که راندن در آن مسیر عین بیانضباطی بود. من در مسیرهایی راه رفتم که راهرفتن در آن مسیرها غیر قانونی بود. من تا جایی رفتم که دورتر از آن از مصلحت به دور بود. من هنگامی ایستادم که ایستادن بیادبی بود. من از سمتِ راستِ کسانی رفتم که رفتن از سمت راست آنها عین بیملاحظگی بود. من در جاهایی نشستم که برای نشستن دیگران در نظر گرفته شده بود. من وقتی حکم به ادامهی راه بود از ادامهی راه خودداری کردم. من وقتی حکم به تند رفتن بود آهسته رفتم. من وقتی حکم به برپا ایستادن بود از برپا ایستادن خودداری کردم. من در جاهایی که دراز کشیدن ممنوع بود دراز کشیدم. من در راهپیماییها ایستادم. من وقتی نیاز به کمک بود به راه خود رفتم. من وارد منطقهی بیطرف شدم. من در ماههایی که یک R بود کف زمین دراز کشیدم (؟). من با کند راه رفتن در راهروها فرار آدمها را به تأخیر انداختم. من از اتوبوس درحال حرکت پایین پریدم. من پیش از توقف کامل قطار، درِ واگن را باز کردم
.

من سخن گفتم. من به زبان آوردم. من چیزهایی را که دیگران فکر میکردند به زبان آوردم. من چیزهایی را که دیگران به زبان میآوردند فقط فکر کردم. من نظر عموم را به زبان آوردم. من نظر عموم را تحریف کردم. من در جاهایی که سخن گفتن توهین به مقدسات بود سخن گفتم. من در جاهایی که بلند سخن گفتن عین بیملاحظهگی بود بلند سخن گفتم. من در مواقعی که باید بلند سخن میگفتم به پچپچ سخن گفتم. من در مواقعی که سکوتکردن ننگ بود سکوت کردم. من در مواقعی که باید از طرف خودم سخن میگفتم از طرف جمع سخن گفتم. من با کسانی سخن گفتم که سخن گفتن با آنها قبیح بود. من به کسانی سلام گفتم که سلام گفتن به آنها خیانت به اصول بود. من به زبانی سخن گفتم که سخن گفتن به آن زبان دشمنی با مردم بود. من از موضوعاتی سخن گفتم که سخن گفتن از آنها عین بیملاحظهگی بود. من از جنایتی که خبر داشتم سخن نگفتم. من از مردهها به نیکی سخن نگفتم. من از آنان که حاضر نبودند به بدی سخن گفتم. من بیآنکه از من بخواهند سخن گفتم. من با سربازانِ سرِ پٌُست سخن گفتم. من در حین سفر با راننده سخن گفتم
.

من قوانین زبان را مراعات نکردم. من سهوهای زبانی مرتکب شدم. من بدون ملاحظه لغات را به کار بردم. من کورکورانه کیفیات را به چیزهای جهان نسبت دادم. من چشمبسته کلماتِ دالِ بر کیفیات چیزها را به خود چیزها نسبت دادم. من کورکورانه از دریچهی کلماتِ دالِ بر کیفیتها به جهان نگاه کردم. من به چیزها گفتم مُرده. من به گونهگونی گفتم رنگارنگ. من به ماخولیا گفتم سیاه. من به دیوانگی گفتم روشن. من به هوس گفتم داغ. من به خشم گفتم قرمز. من به چیزهای غایی گفتم ناگفتنی. من به محیط گفتم اصیل. من به طبیعت گفتم آزاد. من به وحشت گفتم ترسناک. من به خنده گفتم رهاییبخش. من به آزادی گفتم الزامی. من به صداقت گفتم مُثُلی. من به مه گفتم شیری. من به سطح گفتم صاف. من به سختگیری گفتم عهد عتیقی. من به گناهکار گفتم بیچاره. من به شأن گفتم جبلی. من به بمب گفتم تهدیدگر. من به نظریه گفتم سودمند. من به تاریکی گفتم رسوخناپذیر. من به اخلاق گفتم مزور. من به مرزها گفتم مبهم. من به سبابهی دراهتزاز گفتم اخلاقی. من به بدگمانی گفتم خلاق. من به اعتماد گفتم کور. من به جو گفتم منطقی. من به ضدونقیض گفتم پرثمر. من به شناختها گفتم راهگشای آینده. من به درستی گفتم روشنفکرانه. من به سرمایه گفتم فاسد. من به احساس گفتم فروخفته. من به تصویر جهان گفتم کجومعوج. من به ایدئولوژی گفتم کذب. من به جهانبینی گفتم رنگباخته. من به نقد گفتم سازنده. من به علم گفتم از پیش داوری به دور. من به دقت گفتم معلم. من به پوست گفتم باطراوت. من به نتایج گفتم دستیافتنی. من به دیالوگ گفتم مفید. من به جزمیت گفتم نرمشناپذیر. من به مباحثه گفتم ضروری. من به نظر گفتم ذهنی. من به حُسن تأثیر گفتم پوچ. من به تصوف گفتم مبهم. من به افکار گفتم نارس. من به شوخی خرکی گفتم احمق. من به یکنواختی گفتم خسته کننده. من به پدیدهها گفتم شفاف. من به بودن گفتم واقعی. من به حقیقت گفتم عمیق. من به دروغ گفتم کمعمق. من به زندگی گفتم غنی. من به پول گفتم فرعی. من به واقعیت گفتم سطحی. من به لحظه گفتم گرانبها. من به جنگ گفتم عادلانه. من به صلح گفتم تنبل. من به بارسنگینی گفتم مُرده. من به تناقضات گفتم آشتیناپذیر. من به جبههگیری گفتم انعطافناپذیر. من به کیهان گفتم خمیده. من به برف گفتم سفید. من به آب گفتم مایع. من به گوی گفتم گِرد. من به نا معلوم گفتم حتمی. من به پیمانه گفتم پُر. من به زنگزدگی گفتم سیاه
.

من چیزها را مال خود کردم. من چیزها را به ملکیت خود در آوردم. من در جاهایی چیزها را مال خود کردم که مال خودکردن چیزها در آن جاها اصولاً قدغن بود. من چیزهایی را مال خود کردم که مال خود کردن آنها دشمنی با جامعه بود. من هنگامی به نفع مالکیت خصوصی استدلال کردم که استدلالکردن به نفع مالکیت خصوصی موقع نشناسی بود. من هنگامی چیزها را جزو اموال عمومی اعلام کردم که از مالکیت خصوصی خارجکردن آنها اخلاقاً نادرست بود. من هنگامی به چیزها بیتوجهی نشان دادم که توصیه بر توجهنشاندادن به آن چیزها بود. من به چیزهایی دست زدم که دستزدن به آنها عین بیذوقی و گناه بود. من چیزهایی را از چیزهایی جدا کردم که جداکردن آنها عین بیعقلی بود. من از چیزهایی که باید فاصلهی لازم از آنها گرفته میشد فاصلهی لازم را نگرفتم. من با آدمها مثل شیة برخورد کردم. من با حیوانها مثل آدمها برخورد کردم. من با موجودات زندهیی ارتباط برقرار کردم که ارتباط برقرارکردن با آنها قبیح بود. من چیزهایی را به چیزهایی مالیدم که مالیدن آن چیزها به یکدیگر بیفایده بود. من موجودات جاندار و بیجانی را خرید و فروش کردم که خرید و فروش کردن آنها غیرانسانی بود. من ملاحظهی اجناس شکستنی را نکردم. من قطب مثبت را به قطب مثبت وصل کردم. من داروهای جلدی را داخلی مصرف کردم. من به چیزهایی که برای نمایش گذاشته بودند دست زدم. من پوستهی زخم التیامنیافته را کندم. من به سیمهای افتادهی برق دست زدم. من نامههایی را که باید پست سفارشی میشدند پست سفارشی نکردم. من به فرمهایی که تمبر میباید میزدم تمبر نزدم. من در مراسم عزای خویشان لباس عزا نپوشیدم. من در آفتاب کرِم ضدآفتاب برای محافظت از پوستام نزدم. من تجارتِ برده کردم. من گوشت معاینه نشده خریدوفروش کردم. من با کفشهایی کوهنوردی کردم که مناسب کوهنوردی نبودند

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۸/٢ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط بانو نظرات () |