بانوي فانوس به دست
جهان سوم جایی که مردمانش هر بی بند و باری و هر بی اعتقادی را نشانه تمدن و روشنفکری میدانند ... افراط ، تفریط ، و جوگیری از خصوصیات بارز مردم ایران است ... تو این جامعه آدم حد واسط و نرمال کم پیدا میشه ! بعضی ها این قدر در افکار سنتی و متعصبانه خودشون غرق شدند که خودشون و اطرافیانشون را از بین میبرند ... دسته ایی هم این قدر بر طبل بی اعتقادی زدند که صدایش بر روی اعصاب فرسنگ ها آن طرف تر گوش مردم را آزار میده ... آدم مذهبی نیستم ، از نظر وضع ظاهری و خانوادگی هم از بچگی تو خانواده ایی بزرگ شدم که در آن اعتقاد بر این بوده که افراد خودشون باید راه خودشون را پیدا کنند ... آزادی تو خانه ما نه در حد آنچنان زیاد ولی در حد متوسط رو به زیاد است ... لااقل طوری بوده که تا الان از شرایط فعلی زندگیم راضی بودم و هیچ وقت خانواده ام را عامل جلوگیری از علایقم ندانستم ... و طوری بوده که عامل عدم آزادی برای رفتن از این کشور اولویت اول من نبوده ... همیشه از سنت و تفکر سنتی و آدم سنتی بدم میامده .... ولی از وقتی رفتم دانشگاه نظرم به کلی عوض شد ... حالم از محیطی که دارم زندگی میکنم به هم میخوره ... انگار تو یک لجن زار زندگی میکنم و مدام دارم دست و پا میزنم که خودم را از این لجن زار بکشم بیرون ... شاید اوایل ورودم به دانشگاه از این دانشگاه تک جنسی و منحصرا دختر دارم خوشم نمیامد ، ولی از وقتی یک چیزهایی با چشمم تو ین دانشگاه دیدم خدا را 100 هزار مرتبه شکر کردم که خوش به حالمون که دانشگاه پسر نداره ... دانشگاهی که با وجود دختر ها این وضع را داره وای به حال وقتی که پسر هم در این جمع حضور داشته باشه .... تو کیف دختر دانشجو پاکت سیگار پیدا میشه ...بچه ها سرنگ خالی تو دستشویی های خوابگاه پیدا میکنند ... یک خیابان پایین تر از دانشگاه صف ماشین ها از پراید گرفته تا ماشین اخرین مدل منتظر دخترهای دانشگاهمون هستند ... دختر به دختر رحم نمیکنه ... دو تادختر با هم دعوا میکنند سر یک پسر ... من فقط ماندم ملت منظورشون از آزادی چیه ؟ همه چیزی با چشممون تو این مملکت دیدیم ، حالا شاید به وضوح به چشم نیایند ولی وجود داره ... این بی بند و باری که من تو کشور خودمون دیدم تو چند کشور نسبتا مدرن و پیشرفته ایی که تاحالا رفتم ندیدم !!!! وضعیت خوابگاه ها که بی داد میکنه ...با دوستام که تو دانشگاه های دیگه درس میخوانند هم که حرف میزنم همشون همین حرف ها را میزنند ؛ به اضافه این که دانشگاه اون ها مثل دانشگاه ما تک جنسیتی نیستند و خودشون اعتراف میکنند و میگن : خوش به حالتون که دانشگاهتون پسر نداره ... حالم از این شرایط به هم میخوره ... مردم تکلیف خودشون را با خودشون نمیدانند ... اصلا نمیدانند از زندگی چی میخواهند ... برعکس خیلی ها که فکر میکنند افراد برای پیدا کردن آزادی از این کشور میروند باید بگم که من : تنها و تنها و تنها دلیل علاقه شدیدم برای فرار از این خراب شده محیط فاسد و کثیف این جو هست ... تا وقتی دانشگاه نرفته بودم دیدم نسبت به دانشگاه خیلی خوب بود ... ولی الان که تو این جو قرار گرفتم میبینم چی فکر میکردم و چی از آب در اومد ... فقط امیدوام زودتر از این جو راحت بشم ... تو این شرایط اصلا نمیتوانه آدم به تشکیل زندگی و آینده خودش و بچه اش فکر کنه ... اصلا دوست ندارم فکر کنم که قرار یک روزی بچه من تو این شرایط بزرگ بشه ... اگر تو ایران ماندم ، عمرا بگذارم بچه ام بره دانشگاه !!!!! پی نوشت ها : - میخواهی عقیده من را بدانی ؟ بله بگو ... - فکر نمیکنم ما کور شدیم ، فکر میکنم ما کور هستیم . کور اما بینا ... کورهایی که میتوانند ببیند اما نمیبینند ... کوری ، نوشته ژوره ساراماگو * بانوی فانوس به دست میگه : حکایت من حکایت همان بینایی است که میتواند ببیند اما دوست ندارد ... ترجیح میدهد کور باشد و نبیند ...
معرفی هرگونه کتاب غیر درسی اصلا توصیه نمبشود .... سفت بچسبید به درسهاتون 

